نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۳/۲۱ ساعت ۳:۱۲ ق.ظ در اجتماعی, مثلاً سیاسی
حالشو ندارم توضیح بدم عکسا رو. واضحه دیگه، همه اومدن سیبزمینی بگیرن.

کودک

ریشسفیدها

کاردستی
داشتیم از خیابون جردن میاومدیم پایین. ماشینها کیپ تا کیپ وایساده بودن. هر چند قدمی هم یه عده از ماشینا ریخته بودن پایین و …
یه جا خیلی جالب بود. یه عده شعار میدادن «ریشهکن فقر و فساد، میرحسین موسوی». فکرشو بکن تو خیابون جردن، اون موقع شب، محلهای که از فقر(!) و فساد(!) چه زجرهایی که نکشیده. خاطرمون منبسط شد کلی. اگر دستآورد دکتر تو این چهار سال فقط همین یه مورد باشه که جردننشینا شعارشون از بین بردن فقر و فساد و تبعیض باشه باید دستشو بوسید.
پیوند یکتا | پیوند بازتاب | ۵ پاسخ
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۳/۱۹ ساعت ۳:۲۱ ق.ظ در اجتماعی, شخصی, مثلاً سیاسی
امروز رفتیم مصلی. خیلی خوب بود. شلوغ بود. مردم اومده بودن سیبزمینی بگیرن.

یک کیلو سیبزمینی بیشتر از سه کیلو؟!
وقتی اومدیم بیرون، هوا(!)داران موسوی شعار میدادن «هرکی که بیسواده، با احمدینژاده». تازه میفهمم منظورشون چی بوده. خب معلومه که ۱ کوچکتر از ۳ هست.

تحمل مشقات برای سیبزمینی
بودن افرادی که با سختی فراوان برای گرفتن چند کیلو سیبزمینی اومده بودن.

دخترک سیبزمینی فروش
دخترک بیچاره برای چند کیلو سیبزمینی رنج و سختی و گرمای هوا رو به جون خریده بود. نگاه به توضیحات عکس نکنید. اشتباه نوشته «سیبزمینی فروش»

چپ، راست، کارگزار علیه سیبزمینی
این آقا هم که از ماجرا پرته. دوست گرامی بدو سیبزمینیت رو بگیر. این حرفا چیه میزنی؟

کودک گرسنه و مشتاق سیبزمینی
این کودک خیلی سیبزمینی دوست داره. میبینید دستش رو هم دراز کرده که یه نفر بهش سیبزمینی بده.

سرمایه جوانی، فدای سیبزمینی
این آقا هم خیلی وضع اقتصادی و عقلیش خرابه. میخواد جوانیش رو فدای سیبزمینی کنه.

خیل مشتاقان سیبزمینی
این جمعیتی که میبینید برای گرفتن سیبزمینی اینجا جمع شدن. قضیهی مرگ موش و صف و … رو که یادتونه؟

سرخوردگی حاصل از کمبود سیبزمینی
اینها هم دوستانی هستن که سیبزمینی بهشون نرسیده. دست از پا درازتر دارن بر میگردن خونه.
البته هوا(!)داران موسوی به ریش و پشم و اینها هم گیر دادن ولی موضعشون با همینای موسوی رو روشن نکردن. اعتقاد داشتن که بسیجی وحشی شده. اعتقاد داشتن که «دروغ ممنوع». ما هم یکی از همین نوشتههای «دروغگو دشمن خداست» رو برداشتیم با اخوی کوچکترمون زدیم وسط رفقای هوا(!)دار موسوی. گذاشتیم کنار نوشتهی حامیان محمود احمدینژاد. اینقذه حال داد. هر کدوم در باب دروغگویی صحبت میکردن اینو میگرفتم جلوشون. اصلا لذتبخش بود. همونجا بود که فهمیدم که برای سیبزمینی رفته بودیم. فهمیدیم که همهمون بیسوادیم. فهمیدیم که اگر تقلب نشه موسوی اول میشه (! p:) کلی اطلاعاتمون زیاد شد.
پسنگاشت: عکسا رو خودم گرفتم
پیوند یکتا | پیوند بازتاب | ۱۴ پاسخ
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۳/۱۱ ساعت ۳:۰۳ ق.ظ در اجتماعی, مثلاً سیاسی
این مباحثات خیابانی خیلی حال میده. خیلی خوش گذشت امشب که با محسن رفته بودیم میدون ولیعصر(عج). بیشتر حامیان موسوی و احمدینژاد بودن. یه پسره هم که حامی کروبی بود بندهی خدا ساکت مباحثهی ماها رو تماشا میکرد.
خیلی فضای خوبی بود. تا قبل از اینکه بریم اونجا کلی حالم گرفته بود. اصلا شارژ شدم. پیشنهاد میکنم بیاین یه بار هم که شده.
اون وسط یه خانم و آقایی (زن و شوهر بودن) حدوداً سی ساله. روحیهی جالبی داشتن. اومده بودن ساعت ۱ شب مباحثات رو گوش میکردن. عین آدمایی که دنبال حقیقتن. خیلی ازشون خوشم اومد. اون دختره هم خوب بود که پدرش شهید شده بود و به دفن شهدا تو دانشگاه معترض بود. ظاهر مذهبیای نداشت. از چپچپ نگاه کردن(!) بچهها وقتی از حیاط جلوی مسجد رد میشد دلخور بود. وقتی پسرهی انجمنی پابرهنه پرید وسط بحث، رفت اون پشت و …
اون پسر آنکادره هم خوب بود. اونم پسر شهید بود. کلاه به سره هم منطقی بود. گرچه اینا هیچکدوم احمدینژادی نبودن ولی همهشون تو نظام بودن.
اون دوتایی هم که این بچه، منو در مقابلشون تنها گذاشت خوب بودن. کاش تنها میذاشت. نامرد به طرفداری از اونا تیکه هم میانداخت اون وسط. سعی میکردن منطقی باشن. تصورشون این بود که ماها پول گرفتیم از احمدینژاد دفاع کنیم. دلم میسوخت که چهطور باید هم کاهش فروشش رو قبول کنه هم تعالی و عزت کشور رو. با شکم گرسنه میشه در مورد تعالی حرف زد؟ با شکم گرسنه و شلوار ۷۰ هزار تومنی چهطور؟
اون رانندههه که آخر سر اومد پرسید چهخبره! اونم خیلی خوب بود. خیلی از سرحالیم به خاطر اونه. پرسید چیه؟ گفتم طرفدارای موسوی و احمدینژادن، بحث میکنن. کفت ما که نمی دونیم به کی رای بدیم. گفتم خب به احمدینژاد رای بده دیگه. براش دستی تکون دادم و یه کم دورتر شدم. اومد کنارم گفت «کدومشون با رهبر بهترن؟». به قیافهش اصلا نمیاومد. بهش گفتم. گفت پس ما هم به … رای میدیم.
شب خاطرهانگیزی بود. کمی از حسی که جوونا اوایل انقلاب چشیدن رو چشیدم. رو پا وایمیستادن تا خود صبح مباحثه میکردن. خفن بودنها…
هرز میگه دوشنبه (امروز) ساعت شیش، میدون تجریش. نمیتونم بهش بگم چیکار دارم ولی نمی تونم برم. بهش میگم که به رفقا خواهم گفت.
پیوند یکتا | پیوند بازتاب | ۲۱ پاسخ
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۳/۸ ساعت ۲:۵۶ ق.ظ در مثلاً سیاسی

دروغ و تخریب بسه
پیوند یکتا | پیوند بازتاب | ۲۵ پاسخ
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۳/۷ ساعت ۴:۱۴ ب.ظ در مثلاً سیاسی
اگر هوادارای کاندیداها از فضای احساسی بیرون نیان (که بعیده بیان) مناظره فقط به شدت هواداری هوادارای دوطرف خواهد انجامید.
به کسایی که با دکتر میخوان مناظره کنن توصیه میشود از تکرار هرگونه اتهامات و دروغهایی که تا امروز گفتهاند خودداری کنند مبادا با دندانهای شکسته از مناظره خارج شوند.
جملهی دوم در فضای احساسی افاضه شده اما در شب مناظره به دور از این فضا مناظره را تماشا خواهیم کرد. ان شاء الله
پیوند یکتا | پیوند بازتاب | ۵ پاسخ
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۳/۲ ساعت ۸:۰۰ ب.ظ در اجتماعی
دیشب آشغالها رو بردم بذارم سر کوچه. بر که میگشتم، جلوی در خونه یه پرایدی نگه داشت. دوتا از دخترای خوابگاه جلوی خونه از توش پیاده شدن. چندین بار تشکر کردن و تکرار میکردن که «خیلی ممنون. خیلی خوش گذشت…»
یه لحظه دوست داشتم سطل آشغالو بکوبم تو سرم، وقتی که تصور میکردم پدر مادر اینا الان فکر میکنن دخترای دستهگلشون در حال تحصیل علمن.
رجوع شود به اینجا
پیوند یکتا | پیوند بازتاب | ۲۴ پاسخ
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۲/۱۸ ساعت ۳:۱۲ ق.ظ در شخصی

ما هستیم؟
کلی گشتم تا یه دیوارنوشته پیدا کنم و بتونم سر و ته اضافه کنم بهش…
پیوند یکتا | پیوند بازتاب | ۲۱ پاسخ
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۲/۱۷ ساعت ۳:۱۴ ق.ظ در شخصی, عکس قشنگ

پرنده آبی

پرندهی قرمز
خدا نگذره از عکاس اگر از این برنامههای روتوش عکس استفاده کرده باشه
پیوند یکتا | پیوند بازتاب | ۶ پاسخ
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۲/۱۳ ساعت ۱۱:۱۰ ب.ظ در قرآن, مثلاً سیاسی
وَلَا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلَاحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفًا وَطَمَعًا ۚ إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِينَ ﴿٥٦﴾
در سورهی مبارکهی اعراف فرموده
و در سورهی مبارکهی بقره …
وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ ﴿١١﴾ أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَـٰكِن لَّا يَشْعُرُونَ ﴿١٢﴾ وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاءُ ۗ أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَلَـٰكِن لَّا يَعْلَمُونَ ﴿١٣﴾
اندکی تامل، اگر وقت داشتیم تدبر
پیوند یکتا | پیوند بازتاب | ۱۰ پاسخ
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۲/۶ ساعت ۱۰:۲۴ ب.ظ در اجتماعی, مثلاً سیاسی
تفاوت زیاده
بین کسی که احزاب سعی میکنن به خودشون منتسبش کنن
با کسی که سعی میکنه احزاب رو به خودش منتسب کنه
هر دو هم به زور
پیوند یکتا | پیوند بازتاب | ۹ پاسخ