زنده‌ام

نمی‌دونم از آخرین چیزی که این‌جا نوشتم دقیقا چه‌قدر می‌گذره

یه هفته‌ای می‌شه که علت دوریم از این‌جا مرتفع شده. از دوستانی که ازشون دعا خواسته بودم و این‌کار رو کردن متشکرم. باورم نمی‌شد که تموم بشه.

می‌خوام باز این‌جا بنویسم و قصدم اینه که متفاوت از گذشته باشه

یاعلی

خواب

تو این دنیای مجازی می‌خوام بخوابم چند صباحی

البته تو خواب اعمال غیرارادی هم‌چنان ادامه خواهند داشت

:sleep:

بازنده

بازنده

بازنده

یک طرح دوستانه

از چند شب پیش که مردم می‌رن پشت بوم تکبیر می‌گن ما هم تصمیم گرفتیم در قالب یک طرح دوستانه، به امواج(؟!) خروشان(؟!) ملت(؟!) بپیوندیم(؟!)

حالا قضیه چیه؟ حدس بنده و نزدیکان اینه که خیلی از مردم ساکن تهران به دلیل این‌که در تمامی دوره‌ی تبلیغات، رای‌گیری، شمارش آرا و کلا در بازه‌ی انتخابات با افرادی هم‌رای با خودشون برخورد داشتن -و البته نمود ظاهری حامیان موسوی در خیابون‌ها تو شب‌های آخر خیلی بیش‌تر بود- و رای موسوی تو تهران چیزی حدود ۳۰۰ هزار نفر بیش‌از رییس‌جمهور منتخب هست، تصورشون اینه که تو انتخابات تقلب شده. شخص موسوی و جریان حامی اون هم از ماه‌ها پیش این شبهه رو مطرح کرده بودن و دقیقا در راستای یک انقلاب مخملی این کار رو پیش بردن. قدرت رسانه‌ای اون‌ها هم خصوصا تو اینترنت بی‌نظیر بود. همین‌طور سعی کردن که احمدی‌نژاد و به تبع اون حاکمیت رو دروغ‌گو و فریب‌کار نشون بدن. طبیعیه که در چنین شرایطی حامیان موسوی بعد از اعلام نتایج شوکه بشن و تصور کنن که تقلب رخ داده… چه دردسر؟ ماجرا این‌جوری شده که مردم شبا می‌آن پشت‌بوم، تکبیر می‌گن. حالا طرح مسالمت آمیز  و دوستانه‌ی ما اینه که می‌ریم پشت بوم؛ وقتی اونا می‌گن «الله اکبر»، ما می‌گیم «خامنه‌ای ره‌بر». این خیلی حال می‌ده. امتحان کنید اگر فرصت کردید. گاهی شعارهای دیگه‌ای هم می‌دن. مثلا می‌گن: «مرگ بر دیکتاتور»؛ که در ادامه‌ش می‌گیم : «چه میرحسین، چه دکتر». یا امشب یکی که دید این‌طوریه و ما داریم پاسخ می‌دیم، سریع انگ «چماق‌دار» رو زد به ما و گفت: «مرگ بر چماق‌دار»؛ ما هم با اندکی تامل افاضه کردیم: «کله‌ش بره بالا دار». گمون کنم در این لحظه‌ی تاریخی بندگان خدا کم آوردن.

یکی دیگه از شعارها که محض خنده ساخته شده و امشب مورد استفاده قرار گرفت این بود: «اینترنت پرسرعت، ارزان باید گردد» :lol:

این کار خاصیت داره به دلایلی: یکی‌ش اینه که عده‌ای از توهم اکثریت مطلق می‌آن بیرون. بعدیش اینه که می‌بینن انصافاً این‌طرف هم کسایی هستن که چماق‌دار و مزدور و اینا نیستن و به احمدی‌نژاد رای دادن. بعدیش ایجاد فضای شادی و شعف برای جوانان این مرز و بومه که برای خود من بسیار مشعوف‌کننده بوده.

پس‌نگاشت: در طی انجام این طرح دوستانه سعی کنید اهانتی به کسی روا داشته نشه. تا به امروز هم ما نه اهانتی کردیم و نه اهانتی شنفتیم.
درخواست: اگر شعار جالب دیگه‌ای به نظرتون رسید، استقبال می‌شه.

پس‌نگاشت: ما هم‌چنان اهانت نکردیم اما از کسایی که مدعی «ادب مرد به ز دولت اوست» هستن بسیار شنفتیم. متاسفم واقعا. از کسایی که توهم مبارزه با فاشیسم رو دارن رفتارهای فاشیستی خیلی بیش‌تر سر می‌زنه تا ماها که محکوم به فاشیست بودن می‌شیم. الان سخت می‌تونی کسی رو پیدا کنی که به مچش پرچم ببنده و خیالش از بابت برخورد مخالفین راحت باشه اما از اون طرف تا دلت بخواد با خیال راحت همه چیز سبز می‌بندن به همه‌جاشون. تو زمان تبلیغات هم ملت واهمه داشتن از این‌که اگر به ماشینشون پرچم وصل کنن صدمه ببینه اما از اون‌طرف چی؟ عده‌ای از اون‌طرفی ها که -به قول یکی از قصد می‌زنن به هم (بعضی جاهای خاص البته) و بعد می‌زنن زیر خنده و این شروع یک آشنایی می‌شه براشون و …،- صدمه دیدن ماشینشون مثل از دست دادن یه پنج ریالی برای ماهاست. :(

یک اصلاح‌طلب منطقی

یکی از دوستان اصلاح‌طلب که به آزادی بیان معتقده و داره سرپیچی مدنی می‌کنه. این هیبت و شکل و ظاهر هم محض تنوعه.

یک اصلاح‌طلب منطقی

آیا واقعا پذیرفتن شکست این‌قدر سخته؟ حتی این‌قدر که حامیانمون رو به‌عنوان پیاده‌نظام بفرستیم دم کتک‌خوری، خودمون چانه‌زنی بکنیم؟
ننگ بر میرحسین موسوی! ننگ! کسی تو اطراف این‌ها نیست که بگه «ادب مرد به ز دولت اوست»؟ کسی نیست بگه «میزان رای ملت است»؟ کسی نیست از امامی حرف بزنه که این مردک تو این مدت حرفش رو می‌زد؟ ننگ بر دروغ‌گوی فریب‌کار! ننگ!

اسلاهاط بای‌بای

آقا! اینا می‌خوان خدا و اهل ایمان رو فریب بدن. نمی‌فهمن که -غیر از خودشون- کس دیگه‌ای رو فریب ندادن. تو دل‌هاشون مرضه، خدا هم مرضشون رو زیاد می‌کنه؛ و عذاب دردناکی بکشن به خاطر دروغ‌هاشون که خودشون کیف کنن.

هی به‌شون می‌گیم تو زمین فساد نکنین. می‌گن ما اصلاح‌طلبیم. بابا! باور کنین اینا مفسدن؛ ولی خب، شعور ندارن. بعد تازه وقتی می‌گیم عین مردم ایمان بیارین، می‌گن مث این احمق‌های سفیه(مردم رو می‌گن!)؟ غافل از این‌که خودشون احمق‌اند و نمی‌دونن.

ترجمه‌ی آزادی بود از آیات ۹ تا ۱۳ از سوره‌ی مبارکه بقره

خب بریم سراغ حرف خودمون

احمدی‌نژاد با قاطعیت پیروز انتخابات شد

هاشمی، خاتمی، موسوی

توزیع سیب‌زمینی در مصلی ۲

حالشو ندارم توضیح بدم عکسا رو. واضحه دیگه، همه اومدن سیب‌زمینی بگیرن.

کودک

کودک

ریش‌سفیدها

ریش‌سفیدها

کاردستی

کاردستی

داشتیم از خیابون جردن می‌اومدیم پایین. ماشین‌ها کیپ تا کیپ وایساده بودن. هر چند قدمی هم یه عده از ماشینا ریخته بودن پایین و …
یه جا خیلی جالب بود. یه عده شعار می‌دادن «ریشه‌کن فقر و فساد، میرحسین موسوی». فکرشو بکن تو خیابون جردن، اون موقع شب، محله‌ای که از فقر(!) و فساد(!) چه زجرهایی که نکشیده. خاطرمون منبسط شد کلی. اگر دست‌آورد دکتر تو این چهار سال فقط همین یه مورد باشه که جردن‌نشینا شعارشون از بین بردن فقر و فساد و تبعیض باشه باید دستشو بوسید.

توزیع سیب‌زمینی در مصلای تهران

امروز رفتیم مصلی. خیلی خوب بود. شلوغ بود. مردم اومده بودن سیب‌زمینی بگیرن.

یک بزرگ‌تر از سه

یک کیلو سیب‌زمینی بیش‌تر از سه کیلو؟!

وقتی اومدیم بیرون، هوا(!)داران موسوی شعار می‌دادن «هرکی که بی‌سواده، با احمدی‌نژاده». تازه می‌فهمم منظورشون چی بوده. خب معلومه که ۱ کوچک‌تر از ۳ هست.

تحمل مشقات برای سیب‌زمینی

تحمل مشقات برای سیب‌زمینی

بودن افرادی که با سختی فراوان برای گرفتن چند کیلو سیب‌زمینی اومده بودن.

دخترک سیب‌زمین فروش

دخترک سیب‌زمینی فروش

دخترک بی‌چاره برای چند کیلو سیب‌زمینی رنج و سختی و گرمای هوا رو به جون خریده بود. نگاه به توضیحات عکس نکنید. اشتباه نوشته «سیب‌زمینی فروش»

کارگزار سیب‌زمینی

چپ، راست، کارگزار علیه سیب‌زمینی

این آقا هم که از ماجرا پرته. دوست گرامی بدو سیب‌زمینیت رو بگیر. این حرفا چیه می‌زنی؟

کودک گرسنه و مشتاق سیب‌زمینی

کودک گرسنه و مشتاق سیب‌زمینی

این کودک خیلی سیب‌زمینی دوست داره. می‌بینید دستش رو هم دراز کرده که یه نفر به‌ش سیب‌زمینی بده.

سرمایه جوانی فدای سیب‌زمینی

سرمایه جوانی، فدای سیب‌زمینی

این آقا هم خیلی وضع اقتصادی و عقلیش خرابه. می‌خواد جوانیش رو فدای سیب‌زمینی کنه.

مشتاقان سیب‌زمینی

خیل مشتاقان سیب‌زمینی

این جمعیتی که می‌بینید برای گرفتن سیب‌زمینی این‌جا جمع شدن. قضیه‌ی مرگ موش و صف و … رو که یادتونه؟

سرخوردگی حاصل از کمبود سیب‌زمین

سرخوردگی حاصل از کمبود سیب‌زمینی

این‌ها هم دوستانی هستن که سیب‌زمینی به‌شون نرسیده. دست از پا درازتر دارن بر می‌گردن خونه.

البته هوا(!)داران موسوی به ریش و پشم و این‌ها هم گیر دادن ولی موضعشون با همینای موسوی رو روشن نکردن. اعتقاد داشتن که بسیجی وحشی شده. اعتقاد داشتن که «دروغ ممنوع». ما هم یکی از همین نوشته‌های «دروغ‌گو دشمن خداست» رو برداشتیم با اخوی کوچک‌ترمون زدیم وسط رفقای هوا(!)دار موسوی. گذاشتیم کنار نوشته‌ی حامیان محمود احمدی‌نژاد. اینقذه حال داد. هر کدوم در باب دروغ‌گویی صحبت می‌کردن اینو می‌گرفتم جلوشون. اصلا لذت‌بخش بود. همون‌جا بود که فهمیدم که برای سیب‌زمینی رفته بودیم. فهمیدیم که همه‌مون بی‌سوادیم. فهمیدیم که اگر تقلب نشه موسوی اول می‌شه (! p:) کلی اطلاعاتمون زیاد شد.

پس‌نگاشت: عکسا رو خودم گرفتم :whistle:

مباحثات خیابانی

این مباحثات خیابانی خیلی حال می‌ده. خیلی خوش گذشت امشب که با محسن رفته بودیم میدون ولی‌عصر(عج). بیش‌تر حامیان موسوی و احمدی‌نژاد بودن. یه پسره هم که حامی کروبی بود بنده‌ی خدا ساکت مباحثه‌ی ماها رو تماشا می‌کرد.

خیلی فضای خوبی بود. تا قبل از این‌که بریم اون‌جا کلی حالم گرفته بود. اصلا شارژ شدم. پیش‌نهاد می‌کنم بیاین یه بار هم که شده.

اون وسط یه خانم و آقایی (زن و شوهر بودن) حدوداً سی ساله. روحیه‌ی جالبی داشتن. اومده بودن ساعت ۱ شب مباحثات رو گوش می‌کردن. عین آدمایی که دنبال حقیقتن. خیلی ازشون خوشم اومد. اون دختره هم خوب بود که پدرش شهید شده بود و به دفن شهدا تو دانش‌گاه معترض بود. ظاهر مذهبی‌ای نداشت. از چپ‌چپ نگاه کردن(!) بچه‌ها وقتی از حیاط جلوی مسجد رد می‌شد دل‌خور بود. وقتی پسره‌ی انجمنی پابرهنه پرید وسط بحث، رفت اون پشت و …

اون پسر آن‌کادره هم خوب بود. اونم پسر شهید بود. کلاه به سره هم منطقی بود. گرچه اینا هیچ‌کدوم احمدی‌نژادی نبودن ولی همه‌شون تو نظام بودن.

اون دوتایی هم که این بچه، منو در مقابلشون تنها گذاشت خوب بودن. کاش تنها می‌ذاشت. نامرد به طرف‌داری از اونا تیکه هم می‌انداخت اون وسط. سعی می‌کردن منطقی باشن. تصورشون این بود که ماها پول گرفتیم از احمدی‌نژاد دفاع کنیم. دلم می‌سوخت که چه‌طور باید هم کاهش فروشش رو قبول کنه هم تعالی و عزت کشور رو. با شکم گرسنه می‌شه در مورد تعالی حرف زد؟ با شکم گرسنه و شلوار ۷۰ هزار تومنی چه‌طور؟

اون راننده‌هه که آخر سر اومد پرسید چه‌خبره! اونم خیلی خوب بود. خیلی از سرحالیم به خاطر اونه. پرسید چیه؟ گفتم طرف‌دارای موسوی و احمدی‌نژادن، بحث می‌کنن. کفت ما که نمی دونیم به کی رای بدیم. گفتم خب به احمدی‌نژاد رای بده دیگه. براش دستی تکون دادم و یه کم دورتر شدم. اومد کنارم گفت «کدومشون با ره‌بر به‌ترن؟». به قیافه‌ش اصلا نمی‌اومد. به‌ش گفتم. گفت پس ما هم به … رای می‌دیم.

شب خاطره‌انگیزی بود. کمی از حسی که جوونا اوایل انقلاب چشیدن رو چشیدم. رو پا وای‌میستادن تا خود صبح مباحثه می‌کردن. خفن بودن‌ها…

هرز می‌گه دوشنبه (امروز) ساعت شیش، میدون تجریش. نمی‌تونم به‌ش بگم چی‌کار دارم ولی نمی تونم برم. به‌ش می‌گم که به رفقا خواهم گفت.

دروغ و تخریب

دروغ و تخریب بسه

دروغ و تخریب بسه