سبز می‌شویم

اگر مایل به حمایت از «جنبش مردمی سبز علوی» هستید، می‌توانید با قرار دادن کد زیر در قالب وبلاگ خود یا هر صفحه‌ی دیگرِ مورد نظر، این مثلث را در آن مشاهده کنید.

<script src="http://salman.zxq.net/logo.js"></script>

۱۳ آبان سبز

صبح ساعت ۸:۰۰ زدم بیرون از خونه. باید ۸:۳۰ سر کلاس می‌بودم. ۱۰ دقیقه‌ای دیر رسیدم. از اون‌طرف هم ۹:۴۰ کلاس تموم شد. مردد بودم که یه سر برم دانش‌گاه یا برم سر کار. که گفتم ضرری نداره یه سری بزنم. قرار بود دانش‌گاه امروز سبز باشه.

زندگی عادی جریان داشت. تعدادی از بچه‌ها بسکت‌بال بازی می‌کردن. سروصداهایی هم از طرف در خیابون قدس می‌اومد. تصورم این بود که اقلا باید ۲-۳ هزار نفری جمع شده باشن. تعداد، خیلی کم‌تر بود. حدود ۴۰۰ نفر. چون حدس می‌زدم که خبر خاصی نشه، تصمیم گرفتم برم یه سری به جلوی لانه‌ی جاسوسی بزنم و برم سر کار. نیروی ضد شورش جلوی در دیوار دفاعی(!) تشکیل داده بود و به همین دلیل رفقای سبز نتونستن برن بیرون. منم از در دندون‌پزشکی رفتم بیرون که برم سمت لانه. زنگ زدم به رفیقی، گفت این‌جا خبری نیست و اینا؛ رفته بود لانه. این شد که تصمیم گرفتم برگردم تو دانش‌گاه و حوادث رو تعقیب کنم تا نتیجه. آخه «ما الان در یه برهه‌ی حساس تاریخی واقع شدیم، باید روایت‌گری کنیم». رفقای سبز هنوز جلوی در قدس مشغول بودن که رسیدم. شعار می‌دادن؛ «مرگ بر دیکتاتور» دیگه بالاترین چیزی بود که گفته می‌شد. دوستان، خیلی دلشون می‌خواست که مورد تعرض برادران ضدشورش واقع بشن. از انواع اهانت‌ها بهشون هم دریغ نکردن. ولی خب نشد که بشه… (یه روایت دیگه)

جمعیت هنوز در همون حد بود با این تفاوت که تقریبا اندازه‌ی همین جمعیت، اطراف ایستاده بودن و ماجرا رو تماشا می‌کردن. حدود ساعت ۱۰:۳۰ بود که از این در منصرف شدن. به قول یکی از تماشاگران که همون‌جا با هم آشنا شدیم (از طریق تیکه‌هایی که در جواب شعارها می‌انداختیم(آروم البته)) باید تمام درها می‌رفتن و سلام می‌دادن! اگر چندنفر دیگه از رفقا بودن، در پاسخ، شعارهایی هم ما می‌دادیم؛ اما رفقا رفته بودن لانه. وقتی داشتیم راه می‌افتادیم، یکی از سبزها گفت «نمی‌ذارن بریم بیرون، چار تا از همین‌ها رو بگیریم بزنیم». ماها رو می‌گفت :)

راه افتادن به سمت قسمت ایرانیت‌شده‌ی روبروی دانش‌کده‌ی حقوق. این محل برای تجمع‌هایی که می‌خوان به خودشون روحیه بدن جای خیلی خوبیه. اصلا جوری صدا رو بازتاب می‌کنه که جمعیت چهار برابر نشون می‌ده. بعد از این هم طبیعتا در اصلی دانش‌گاه؛ جایی که می‌شه با جذب حمایت بیرونی شیطنت کرد. ضدشورش تمام اون قسمت رو هم بسته بود. پس چاره‌ای نبود جز تند کردن شعارها. ضمنا رفقا رفته بودن لانه.

شعارها تندتر و تندتر می‌شد. ایستاده بودم بین سبزها. چند نفر دیگه هم بودن که ایستاده بودیم و نگاهشون می‌کردیم. اون‌قدری نبودیم که بخوایم در مقابل جواب بدیم (رفقا رفته بودن لانه). حدودای ساعت ۱۱:۳۰، تصمیم گرفتن که بشینن رو زمین و هم‌چنان شعار بدن. طبیعتا بیش‌تر معلوم بودم. داشتم شعارها رو می‌نوشتم تا اگر جایی، وقتی، لازم شد، استفاده کنم. تعدادی از سبزها که این صحنه رو دیدن، تصور کردن که من مثلا درحال شناسایی هستم و دارم اسمی، چیزی یادداشت می‌کنم. شروع کردن به عکس گرفتن و فیلم گرفتن. خلاصه معروف شدیم رفت! اما حیف که رفقا رفته بودن لانه.

ساعت حدود ۱۲ بود که یادم افتاد اذون شده. رفتم مسجد. جمعیتی در حد سبزها با تماشاچیاشون در حال نماز بودن. ظهر رو که خوندم، گفتم برم سر کار دیگه. دوستی گفت که نشنیدی چه جسارت‌هایی به آقا کردن؟ خوبه که رفقا رو جمع کنیم و حضوری به هم برسونیم تا اگر انعکاسی هم داره این قضایا، این‌قدر فضای دانش‌گاه غیرواقعی جلوه نکنه. عقلای قوم می‌گفتن که نمی‌شه بچه‌ها رو جمع کرد؛ رفقا رفتن لانه. اما ما کارمون رو کردیم و ۳۰ نفری رو تونستیم جمع کنیم. رفتیم پشت سر سبزها و در سکوت، فحاشی‌ها و اهانت‌هاشون رو می‌شنیدیم. شخصا گاهی برای من خیلی سخت می‌شد، تحمل اهانت به کسی که بیش از هر کس دیگه‌ای دوستش دارم. اما چاره چی بود؟

دو تا از دخترهای سبز تکیه زده بودن به نرده‌ها. شنیدم که گفت «اینا اصلا دانش‌جو نیستن. معلوم نیست چه‌طوری اومدن این‌جا» (نقل به مضمون). کارتم رو از جیبم در آوردم و نشون دادم. گفت «حالا که چی؟ همین که کارت داری و این‌جا تو دانش‌گاه وایسادی یعنی دانش‌جویی؟». شخصا کم آوردم. حدس زدم اصلا کارت دانش‌گاه تهران رو نمی‌شناخت. یه دختر دیگه که کاملا صورتش رو پوشونده بود، به یکی دیگه گفت شما دانش‌جویی؟ گفت بله. گفت می‌تونم کارتت رو ببینم. پسره گفت هروقت کارت شما رو دیدم، شما هم می‌تونی ببینی(این دیالوگ در کمال آرامش گفته شد از هر دو طرف). یهو دیدم دختره داره داد می‌زنه که «تو کی هستی که می‌خوای کارت منو ببینی» :o

یکی از بچه‌ها که نرفته بود لانه، رفت و پوسترهای اضافه مونده رو آورد که لااقل ساکت وایسادیم، بگیریم دستمون. نوشته بود «می‌رویم تا خط امام بماند» از شهید رجب‌بیگی (از دانش‌جویان دانش‌کده فنی). عجیب بود؛ عده‌ای انگار رکیک‌ترین فحش‌ها رو بهشون داده باشی، هی چپ و راست می‌رفتن و می‌اومدن و متلک می‌انداختن. ماها هم قرار گذاشته بودیم که نقش پایه تابلو رو بازی کنیم.

از ساعت ۳ کم‌کم جمعیت سبزها کم می‌شد. یادم می‌آد گفته بودن تو خیابون می‌مونن تا دولت کودتا رو سرنگون کنن! بالاخره ساعت حدود ۴:۰۰ بود که نیروهای حراست دانش‌گاه جمع کردن رفتن! به سبزها و به همه می‌گفتن که مسئولیت با خودتونه. ماها رفتیم. تاثیری در اراده‌ی پولادین(!) سبزها نداشت.

حدود ساعت ۴:۳۰ همون ۷۰ نفری که از سبزها پشت میله‌ها مونده بودن، برگشتن به سمت داخل دانش‌گاه، که تازه ماها رو با پوستر‌ها دیدن. شروع کردن به فحاشی به ماها که خب، ماها پایه(!) بودیم. بعد از رد شدن سبزها، همون ۳۰ نفری که بودیم رفتیم پشت میله‌ها و یه دلی از عزا در آوردیم :) یکی از عوامل نیروی انتظامی که مرد میان‌سالی با ته‌ریشِ سفید بود، خیلی خوش‌حال بود. می‌گفت بِکَنید این پارچه‌های سبز رو (همون‌هایی که سبزها بسته بودن به همه‌جا). ضدشورشی‌ها و نیروهای بسیج‌شهری خیلی از خودشون سعه‌ی صدر نشون دادن. اگر اندکی به تحریک سبزها که از صبح به‌شون فحاشی می‌کردن پاسخ داده بودن معلوم نبود چی می‌شد؛ درحالی که رفقا رفته بودن لانه.

موقع برگشت دوتا از سبزها داشتن با بچه‌های ما مجادله می‌کردن که رفتم جدا کردم. گفتم بیا باباجون ببینم چی می‌گی. خیلی دوستانه شروع کردیم به صحبت. گفتم دانش‌جویید؟ گفتن آره. گفتم یعنی کارت هم دارین؟ گفت این‌قدر دروغ و دغل زیاد شده که باید تو دانش‌گاهِ خودمون هم اثبات کنیم خودمون رو. خندیدم. گفتم نه! نمی‌خواد ثابت کنی. تو ادامه‌ی بحث جایی گفت «۱۰ سال پیش دانش‌گاه فلان، فلان‌چیز می‌خوندم». گفتم یعنی الان داری دکترا می‌خونی؟! گفت ولش کن. گفتم نه، جدی؛ چی می‌خونی؟ گفت بی‌خیال شو. بی‌خیال شدم.

آخرین اتفاق امروز خوب بود. خیلی. با محمد صحبت کردیم. گپ و گعده‌ی نیم‌ساعته. چه‌قدر این پسر گله. چه‌قدر این پسر بامعناست. از زندگی غربی گفت و از کار فرهنگی و کرسی‌های آزاداندیشی و دانش‌گاه و حوزه و علامه و آقای جوادی آملی و آقای بهجت و آقا و ولایت فقیه و قرآن و قرآن و قرآن…

دیگران:

گزارشی از حضور پرشور سبزها در ۱۳ آبان

روز مبارزه‌ی واقعی

فوق برنامه

حواشی ۱۳ آبان

فریاد مرگ بر آمریکای دانش‌جویان ۱

فریاد مرگ بر آمریکای دانش‌جویان ۲

آمریکا و تفاله‌هایش

مبارزه با آمریکا و تفاله‌هایش

مبارزه با آمریکا و تفاله‌هایش

محو اسرائیل

این از اولیش! امیدوارم بتونم ادامه بدم …
دست‌گرمیه؛ بلدی خاصی ندارم. با انتقاداتتون کمک کنید به‌تر بشه.

امام خمینی(ره): اسراییل باید از صفحه‌ی روزگار محو شود

امام خمینی(ره): اسراییل باید از صفحه‌ی روزگار محو شود

عکس حضرت امام، از لوح فشرده روح‌الله
عکس مسجدالاقصی، از ایسکا نیوز

زنده‌ام

نمی‌دونم از آخرین چیزی که این‌جا نوشتم دقیقا چه‌قدر می‌گذره

یه هفته‌ای می‌شه که علت دوریم از این‌جا مرتفع شده. از دوستانی که ازشون دعا خواسته بودم و این‌کار رو کردن متشکرم. باورم نمی‌شد که تموم بشه.

می‌خوام باز این‌جا بنویسم و قصدم اینه که متفاوت از گذشته باشه

یاعلی

خواب

تو این دنیای مجازی می‌خوام بخوابم چند صباحی

البته تو خواب اعمال غیرارادی هم‌چنان ادامه خواهند داشت

:sleep:

بازنده

بازنده

بازنده

یک طرح دوستانه

از چند شب پیش که مردم می‌رن پشت بوم تکبیر می‌گن ما هم تصمیم گرفتیم در قالب یک طرح دوستانه، به امواج(؟!) خروشان(؟!) ملت(؟!) بپیوندیم(؟!)

حالا قضیه چیه؟ حدس بنده و نزدیکان اینه که خیلی از مردم ساکن تهران به دلیل این‌که در تمامی دوره‌ی تبلیغات، رای‌گیری، شمارش آرا و کلا در بازه‌ی انتخابات با افرادی هم‌رای با خودشون برخورد داشتن -و البته نمود ظاهری حامیان موسوی در خیابون‌ها تو شب‌های آخر خیلی بیش‌تر بود- و رای موسوی تو تهران چیزی حدود ۳۰۰ هزار نفر بیش‌از رییس‌جمهور منتخب هست، تصورشون اینه که تو انتخابات تقلب شده. شخص موسوی و جریان حامی اون هم از ماه‌ها پیش این شبهه رو مطرح کرده بودن و دقیقا در راستای یک انقلاب مخملی این کار رو پیش بردن. قدرت رسانه‌ای اون‌ها هم خصوصا تو اینترنت بی‌نظیر بود. همین‌طور سعی کردن که احمدی‌نژاد و به تبع اون حاکمیت رو دروغ‌گو و فریب‌کار نشون بدن. طبیعیه که در چنین شرایطی حامیان موسوی بعد از اعلام نتایج شوکه بشن و تصور کنن که تقلب رخ داده… چه دردسر؟ ماجرا این‌جوری شده که مردم شبا می‌آن پشت‌بوم، تکبیر می‌گن. حالا طرح مسالمت آمیز  و دوستانه‌ی ما اینه که می‌ریم پشت بوم؛ وقتی اونا می‌گن «الله اکبر»، ما می‌گیم «خامنه‌ای ره‌بر». این خیلی حال می‌ده. امتحان کنید اگر فرصت کردید. گاهی شعارهای دیگه‌ای هم می‌دن. مثلا می‌گن: «مرگ بر دیکتاتور»؛ که در ادامه‌ش می‌گیم : «چه میرحسین، چه دکتر». یا امشب یکی که دید این‌طوریه و ما داریم پاسخ می‌دیم، سریع انگ «چماق‌دار» رو زد به ما و گفت: «مرگ بر چماق‌دار»؛ ما هم با اندکی تامل افاضه کردیم: «کله‌ش بره بالا دار». گمون کنم در این لحظه‌ی تاریخی بندگان خدا کم آوردن.

یکی دیگه از شعارها که محض خنده ساخته شده و امشب مورد استفاده قرار گرفت این بود: «اینترنت پرسرعت، ارزان باید گردد» :lol:

این کار خاصیت داره به دلایلی: یکی‌ش اینه که عده‌ای از توهم اکثریت مطلق می‌آن بیرون. بعدیش اینه که می‌بینن انصافاً این‌طرف هم کسایی هستن که چماق‌دار و مزدور و اینا نیستن و به احمدی‌نژاد رای دادن. بعدیش ایجاد فضای شادی و شعف برای جوانان این مرز و بومه که برای خود من بسیار مشعوف‌کننده بوده.

پس‌نگاشت: در طی انجام این طرح دوستانه سعی کنید اهانتی به کسی روا داشته نشه. تا به امروز هم ما نه اهانتی کردیم و نه اهانتی شنفتیم.
درخواست: اگر شعار جالب دیگه‌ای به نظرتون رسید، استقبال می‌شه.

پس‌نگاشت: ما هم‌چنان اهانت نکردیم اما از کسایی که مدعی «ادب مرد به ز دولت اوست» هستن بسیار شنفتیم. متاسفم واقعا. از کسایی که توهم مبارزه با فاشیسم رو دارن رفتارهای فاشیستی خیلی بیش‌تر سر می‌زنه تا ماها که محکوم به فاشیست بودن می‌شیم. الان سخت می‌تونی کسی رو پیدا کنی که به مچش پرچم ببنده و خیالش از بابت برخورد مخالفین راحت باشه اما از اون طرف تا دلت بخواد با خیال راحت همه چیز سبز می‌بندن به همه‌جاشون. تو زمان تبلیغات هم ملت واهمه داشتن از این‌که اگر به ماشینشون پرچم وصل کنن صدمه ببینه اما از اون‌طرف چی؟ عده‌ای از اون‌طرفی ها که -به قول یکی از قصد می‌زنن به هم (بعضی جاهای خاص البته) و بعد می‌زنن زیر خنده و این شروع یک آشنایی می‌شه براشون و …،- صدمه دیدن ماشینشون مثل از دست دادن یه پنج ریالی برای ماهاست. :(

یک اصلاح‌طلب منطقی

یکی از دوستان اصلاح‌طلب که به آزادی بیان معتقده و داره سرپیچی مدنی می‌کنه. این هیبت و شکل و ظاهر هم محض تنوعه.

آیا واقعا پذیرفتن شکست این‌قدر سخته؟ حتی این‌قدر که حامیانمون رو به‌عنوان پیاده‌نظام بفرستیم دم کتک‌خوری، خودمون چانه‌زنی بکنیم؟

ننگ بر میرحسین موسوی! ننگ! کسی تو اطراف این‌ها نیست که بگه «ادب مرد به ز دولت اوست»؟ کسی نیست بگه «میزان رای ملت است»؟ کسی نیست از امامی حرف بزنه که این مردک تو این مدت حرفش رو می‌زد؟ ننگ بر دروغ‌گوی فریب‌کار! ننگ!

اسلاهاط بای‌بای

آقا! اینا می‌خوان خدا و اهل ایمان رو فریب بدن. نمی‌فهمن که -غیر از خودشون- کس دیگه‌ای رو فریب ندادن. تو دل‌هاشون مرضه، خدا هم مرضشون رو زیاد می‌کنه؛ و عذاب دردناکی بکشن به خاطر دروغ‌هاشون که خودشون کیف کنن.

هی به‌شون می‌گیم تو زمین فساد نکنین. می‌گن ما اصلاح‌طلبیم. بابا! باور کنین اینا مفسدن؛ ولی خب، شعور ندارن. بعد تازه وقتی می‌گیم عین مردم ایمان بیارین، می‌گن مث این احمق‌های سفیه(مردم رو می‌گن!)؟ غافل از این‌که خودشون احمق‌اند و نمی‌دونن.

ترجمه‌ی آزادی بود از آیات ۹ تا ۱۳ از سوره‌ی مبارکه بقره

خب بریم سراغ حرف خودمون

احمدی‌نژاد با قاطعیت پیروز انتخابات شد

هاشمی، خاتمی، موسوی

هاشمی، خاتمی، موسوی