بایگانی برای دسته بندی' اجتماعی' .

غزه

یکم: دوستانی که می‌گفتن «وای اگر خامنه‌ای حکم جهادم دهد …» لطفاً خفه شن و خفه می‌شم. یا اگر نخواستید خفه شید در حالی که شعار می‌دید سعی کنید چهره‌ی حسنی مبارک رو تصور کنید که پوزخند می‌زنه بهتون. دوم: امسال عزاداری محرم را تحریم می‌کنم. چرا که عرضه‌ی شناخت شمر و امام حسین زمان [...]

دل‌درد

وبلاگ این بشر رو چندوقتی هست که بیش‌تر می‌بینم (و البته این از باب تنفره تا چیز دیگه) دوست دارم دقت کنیم به تفاوت سطح شعور افراد یکی درس آخوندی می‌خونه، می‌شه طلبه‌ی سیرجانی یکی می‌شه راوی ارتباطاتش بامتعه‌ش یکی می‌شه امام موسی صدر، بین اون همه شیعه و سنی و مسیحی جا باز می‌کنه [...]

قرآن

نکته‌ی اول: فردا روز عرفه‌ست. یه رابطه‌ی ظریفی بین امام حسین(علیه‌السلام) و دعای عرفه و خداوند و … ؟! و یک نفر دیگه نهفته‌ست تو این دعای عرفه. هر کس مشتاقه بدونه کی، فرداهه رو دقت کنه به دعا. (این یعنی این‌که من خیلی باحالم؟ خیلی چیز می‌دونم؟ خیلی …؟ پس خاک بر سرم) نکته‌ی [...]

گفت‌و‌گو

ذی‌القعده سنه ۶۷۵ قمری پدر: پسرم انار بخور! پسر: چرا پدر؟ پدر: انار میوه‌ی بهشتی‌ه. پسر: چشم پدر. …………………………………… نوامبر سال ۲۰۰۸ میلادی بابا: پسرم انار بخور! بچه: نمی‌خوام. بابا: دِ بخور بچه! برات خوبه. کلی خاصیت داره. بچه: مثلا چه خاصیتی داره؟ بابا: ویتامین آ و ب و ث و دِ داره… بخور بچه: [...]

حاتمی کیا ۱۸+

با ممد و سید رفتیم دعوت! فیلم بر خلاف دید قبلی که از حرفای دوستان شکل گرفته بود فیلم خوبی بود. می‌گذریم از بازی ضعیف سیامک انصاری و محمدرضا فروتن و زنش(نمی‌دونم اسمش چیه). به موضوع مهمی هم اشاره کرده بود. به روابط زناشویی و به طور خاص دعوت و به‌طور خاص‌تر دعوت ناخواسته‌ی بچه [...]

بازی‌گر لعنتی

برای گلشیفته فراهانی… یادمه روزی که برنامه‌ی «مردم ایران، سلام» داشت تموم می‌شد، «خسرو معتضد»  همه‌ش می‌گفت ما که حرفی نداریم، ولی ماها یه‌عده سربازیم که داریم صحنه رو خالی می‌کنیم؛ داریم می‌ریم استراحت… واینا رو به اعتراض، به «محمدرضا شهیدی‌فر» می‌گفت. حالا من به تو می‌گم! به تویی که نه ارزش اینو داری که [...]

بی‌شعوری

گاهی از دست انسان‌های بی‌شعور واقعا عصبانی می‌شوم. اشاره به بعضی، در نظرات این بحث! توضیح: «بی‌شعور» فحش نبود.

حاج‌آقا هاشمی، دوست دختر

یادمه از این که خردتر بودیم، گاهی هرقدر سعی می‌کردیم که حریفمان را ببریم و نمی‌شد از زور ناچاری همه‌اش می‌گفتیم «دیگه آوانس تموم شد!» تو اتوبوس بودم. دوست یکی از پسرا پیاده شد. مردی حدوداً ۳۵ ساله نشست کنارش… کمی از صحبتشون رو شنیدم (ناخواسته و بخشیش رو خواسته). راه‌نماییش می‌کرد در نحوه‌ی زدن [...]

خم یک کوچه

دو سه سال قبل بعد از به روز خسته کننده‌ی دانش‌گاه، تو مسیر برگشت به خونه تصمیم گرفته بودم که برم مجلس جناب آقای ه. ماه رمضان بود به گمونم. سخن‌ران محترم -که ناگفته نمونه، بحث‌های اخلاقیش واقعاً خوبه- شروع کرد به صحبت از امام زمان…اون‌قدر گفت از چهره‌ی ملیح و مو و چشم زیبا [...]

دختران راهی دیگر

کتابی است که به همت یک مادر آمریکایی گردآوری و تنظیم و نوشته شده. مادر(کارُل) که یک مبلغ مسیحی است، متوجه می‌شه که دخترش (جُدی) پس از آشنایی با یک پسر مسلمون، مسلمون شده … ابتدا دچار سردرگمی می‌شه ولی از اون‌جا که تو مدرسه وظیفه‌ی مشاوره دادن هم داشته، سعی می‌کنه تو یه تعامل [...]