<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>وبلاگ من &#187; داستان کوتاه</title>
	<atom:link href="http://salman.mohammadi.ir/blog/category/short-story/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://salman.mohammadi.ir/blog</link>
	<description>وبلاگی برای خودم :)</description>
	<lastBuildDate>Mon, 12 Dec 2011 15:16:42 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>اولین داستان کوتاه</title>
		<link>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/07/the-first-short-story/</link>
		<comments>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/07/the-first-short-story/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 17:04:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سلمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[ابلهانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[سوسک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://salman.mohammadi.ir/blog/?p=260</guid>
		<description><![CDATA[نگرانی را می‌شد تو چشم‌های همه دید. هر کسی چیزی می‌گفت. قضیه مربوط بود به پسر کوچک‌تر؛ که دوباره بی‌اجازه رفته بود بیرون. همه خاطره‌ی بچه‌ی هم‌سایه را یادشان می‌آمد که چه‌طور له شده بود و جسدش شالاپ افتاده بود توی آب. که چه‌طور هنوز پایش می‌جنبید. که مادرش چه‌قدر ضجه زده بود ولی هیچ‌کس [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نگرانی را می‌شد تو چشم‌های همه دید. هر کسی چیزی می‌گفت. قضیه مربوط بود به پسر کوچک‌تر؛ که دوباره بی‌اجازه رفته بود بیرون. همه خاطره‌ی بچه‌ی هم‌سایه را یادشان می‌آمد که چه‌طور له شده بود و جسدش شالاپ افتاده بود توی آب. که چه‌طور هنوز پایش می‌جنبید. که مادرش چه‌قدر ضجه زده بود ولی هیچ‌کس -از جمله قاتل بچه‌اش- صدایش را هم حتی نشنیده بود. همه داشتند نگران می‌شدند که یک‌هو یکی از آن بالا افتاد توی آب. شالاپ! مادر که چهره‌ی سیاه بچه‌اش را دوباره می‌دید از خوش‌حالی تو پوست خودش نمی‌گنجید. پرید کنار بچه و شروع به نوازشش کرد؛ «الهی قربون اون چشای سیات برم من! الهی فدای اون قلب سیاهت بشم من! الهی ۱۲۰ روز دیگه زنده باشی. الهی این دست و پاهای سیخ‌سیخیت همیشه سالم باشه. [تازه یادش افتاد ماجرا چه‌بوده. لذا پرسید:]چرا بی‌اجازه دوباره رفتی بیرون؟!».</p>
<p>بچه که تازه فرصت صحبت کردن پیدا کرده بود، نفسی چاق کرد و گفت: «خدا پدرشو بیامرزه. با خودش زمزمه می‌کرد «رحم&#8230; رحم&#8230;». منو هم دیدا، ولی دم‌پایی رو برنداشت. همین‌طور می‌گفت:‌«رحم&#8230; رحم&#8230;»!»</p>
<p>توضیح: این یک داستان خیالی‌ست و هرگونه شباهت با افراد حقیقی کاملاً اتفاقی.</p>
<p><span style="text-decoration: line-through;">پس‌نگاری: لطفاً هرگونه اطلاعی، اضافه بر چیزهایی که گفتم بفرمایید تا بفهمم فهمیده می‌شه چیزی که می‌خواستم یا نه!</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/07/the-first-short-story/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>27</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

