بایگانی برای دسته بندی' داستان کوتاه' .

اولین داستان کوتاه

نگرانی را می‌شد تو چشم‌های همه دید. هر کسی چیزی می‌گفت. قضیه مربوط بود به پسر کوچک‌تر؛ که دوباره بی‌اجازه رفته بود بیرون. همه خاطره‌ی بچه‌ی هم‌سایه را یادشان می‌آمد که چه‌طور له شده بود و جسدش شالاپ افتاده بود توی آب. که چه‌طور هنوز پایش می‌جنبید. که مادرش چه‌قدر ضجه زده بود ولی هیچ‌کس [...]