بایگانی برای دسته بندی' مثلاً سیاسی' .

سر و خاک

یک: بدون تعارف، خاک بر سرمون دو: بدون تعارف، خاک بر سرشون (زنده باد عدالت‌خواهی و مبارزه با فساد اقتصادی) پس‌نگاری: برادر کجایی سیگنال‌هایی که برادر داره می‌فرسته رو می‌گیرید؟ آیا طوفانی در راهه؟ … خدا عالمه! به هر حال به نظرم اتفاق مبارکیه. دم عباس پالیزدار گرم! قبلاً از بزغاله‌های عزیز عذر می‌خوام… این [...]

یادگار ماه

بدون شرح «بنیاد باران برگزار می‌کند: یادگار ماه نشست صمیمی جوانان با سید حسن خمینی » نکته اول: کم‌ربط به موضوع بالاست ولی یه چند وقتیه قبل از برگزاری یه مراسم، تشخیص می‌دن که صمیمی خواهد بود… شخصاً یاد فیلم انتخاباتی آقای هاشمی برای دوره‌ی نهم ریاست جمهوری می‌افتم نکته‌ی دوم: سال‌گرد ارتحال امام خمینی [...]

خودی، غیرخودی، امنیت ملی

امروز بعد از نماز عصر، یه پسره پا شد رفت آخرین پله‌ی منبر وایساد… داد زد «سبوحٌ قدوس، رب‌الملائکة والروح» و ادامه داد؛ تا کِی نماز بی‌خاصیت؟ این وضع حجاب چیه؟ چرا ساکتید؟ چرا چیزی نمی‌گید؟ الان وقت قیام مردمیه(!). همه باید حساسیت نشون بدن به این وضع حجاب… تا کی نماز بی‌خاصیت؟ [نقل به [...]

بی و تن

امروز، رفتم نمایش‌گاه کتاب… «من او» رو خریدم واسه ع. ن. آقاهه گفت:«ارمیا رو خوندی؟» گفتم: آره. گفت برو «بی و تن» رو هم بگیر… گفتم: همین قصد رو دارم. رفتم راه‌روی ۱۵ انتشارات عِلم گرفتمش… تو فصل اول نکته‌ای که نظرم رو جلب کرد این بود که از شخصیت اصلی رمان اولش یعنی «ارمیا» [...]

حقارت

آدم‌ها گاهی خیلی حقیر می‌شن! خیلی بیش از اونی که بشه فکرشو کرد. گاهی آدم‌ها آرمان‌های کوچیکی دارن… گاهی اصلاً آرمان ندارن! گاهی تو حرف، آرمان‌های بزرگی هم دارن، ولی می‌شه آرمانشون رو، با یه چیز کم‌ارزش،… یا حتا بی‌ارزش، مثلاً با گوجه‌فرنگی ازشون گرفت. چقدر امروز از این گوجه‌فرنگی‌واره‌ها(خصوصاً مجازیش رو) زیاد می‌بینم. از [...]

«استر» و «مردخای»

قبل‌ترها چیزی نوشته بودم در مورد استر و مردخای. گفته بودم تکمله‌ای خواهم نوشت… بعد از این‌که زن «خشایارشا» از دستور (بی‌غیرتانه!) اون سرپیچی می‌کنه، یه دختره که با ترفندهای عموش به دربار نزدیک شده بوده، می‌شه زن جدید شاه؛ و اون کسی نبوده جز «استر» و عموش هم «مردخای»… و شاه از این‌که این‌ها [...]

دلفین

دلفین؟…نه بابا ؟! کیش هم رفتین شما؟ چقذه باکلاس! واقعاً آدم چی بگه؟ مردکه (زنکه) عوضی، تا حالا مردمی که می‌رن استقبال رو دیدی؟ فکر می‌کنی همه مثل خودت – به شرطی که یه چیزی بهشون بماسه – یه کاری می‌کنن؟ چقدر یه آدم می‌تونه نفهم باشه؟ چقدر می‌تونه خودش رو به نفهمی بزنه؟ همین [...]

اطلاعاتم بسی اندک است…

۱: بعد از نماز مغرب و عشا رفتم دور حوض جلوی مسجد(بچه‌های دانش‌گاه تهران می‌دونن اون‌جا چه موقعیت استراتژیکی واسه گروه زیسته!) یه‌کم دور بزنم. قورباغه‌ها توجهم رو جلب کردن… پیش یکیشون نشستم یکم به حرف دلش گوش کردم. بعد دیدم یه گربه، خیلی قشنگ کمین کرده، منتظر می‌مونه تا این قورباغه‌ها بیان لب حوض، [...]

قصد نوشتن نداشتم…

اولاً: حتی اسم «احمد عزیزی» رو هم نشنیده بودم تا حالا دوماً: خیلی وقت بود که می‌خواستم این رو بنویسم ولی هی یادم می‌رفت؛ «الهم انی اسئلک الامان، یوم یعرف المجرمون بسیماهم و یؤخذ بالنواصی والاقدام» سوماً: خیلی بده که آدم موهای سرش بریزه و کم‌پشت باشه ولی موهای جلوی سرش خوب بمونه! جوری که [...]

چشم ما روشن

نظرم در مورد این رو بعداً مفصل می گم