دوچرخهی قدیمی*
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۱۱/۲۷ در شخصی, عکاسی, عکس قشنگ
*: این دوچرخه متعلق به پدربزرگِ مرحوم است که گوشهی حیاط خاک میخورَد.
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۱۱/۲۷ در شخصی, عکاسی, عکس قشنگ
*: این دوچرخه متعلق به پدربزرگِ مرحوم است که گوشهی حیاط خاک میخورَد.
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۱۱/۱۶ در روزانه, شخصی, طنز
اولش: کارمند جدیدی اومده شرکت که توی یه اتاق جداگونه میشینه و با بچهها خیلی نمیجوشه هنوز. شاید به دلیل تفاوت سنیاش باشه. نمیدونم. اما کلا هم آدم ساکتی هست و توی خودش.
دومش: بعد از ساعت اداری یکی از جملات سوالی که زیاد شنیده میشه بین بچهها «استارت کنیم؟» هست. این به معنی این هست [...]
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۹/۳۰ در شخصی
معلم زبانی داشتیم که روحیات منحصر به فردی داشت. بعضی وقتها که قاطی میکرد شروع میکرد بیپرده صحبت کردن. یادم نیست یکبار سرِ چی شد که یاد مراسم تشییع شاملو افتاد و میگفت یه عده جنب دنبال جنازهش راه افتاده بودن و …
برای یادآوری آیندهها: امروز آقای منتظری دار فانی رو وداع گفت.
برچسب کردن این موضوع | پیوند یکتا | پیوند بازتاب | بدون پاسخ
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۹/۸ در شخصی, عکاسی, عکس قشنگ
توی شهرستان اردستان رفتیم ناهار بخوریم. بعد از ناهار یه پروانه روی گل نشسته بود که گرفتیم عکسش رو. حاصل:
برای دیدن عکس بزرگتر و صد البته با جزئیات بیشتر رویش تلیک کنید
برچسب کردن این موضوع | پیوند یکتا | پیوند بازتاب | بدون پاسخ
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۸/۱۳ در شخصی
صبح ساعت ۸:۰۰ زدم بیرون از خونه. باید ۸:۳۰ سر کلاس میبودم. ۱۰ دقیقهای دیر رسیدم. از اونطرف هم ۹:۴۰ کلاس تموم شد. مردد بودم که یه سر برم دانشگاه یا برم سر کار. که گفتم ضرری نداره یه سری بزنم. قرار بود دانشگاه امروز سبز باشه.
زندگی عادی جریان داشت. تعدادی از بچهها بسکتبال بازی [...]
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۸/۱۰ در شخصی
نمیدونم از آخرین چیزی که اینجا نوشتم دقیقا چهقدر میگذره
یه هفتهای میشه که علت دوریم از اینجا مرتفع شده. از دوستانی که ازشون دعا خواسته بودم و اینکار رو کردن متشکرم. باورم نمیشد که تموم بشه.
میخوام باز اینجا بنویسم و قصدم اینه که متفاوت از گذشته باشه
یاعلی
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۴/۲۱ در شخصی
تو این دنیای مجازی میخوام بخوابم چند صباحی
البته تو خواب اعمال غیرارادی همچنان ادامه خواهند داشت
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۳/۲۹ در اجتماعی, شخصی, مثلاً سیاسی
از چند شب پیش که مردم میرن پشت بوم تکبیر میگن ما هم تصمیم گرفتیم در قالب یک طرح دوستانه، به امواج(؟!) خروشان(؟!) ملت(؟!) بپیوندیم(؟!)
حالا قضیه چیه؟ حدس بنده و نزدیکان اینه که خیلی از مردم ساکن تهران به دلیل اینکه در تمامی دورهی تبلیغات، رایگیری، شمارش آرا و کلا در بازهی انتخابات با افرادی [...]
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۳/۲۳ در اجتماعی, شخصی, مثلاً سیاسی
آقا! اینا میخوان خدا و اهل ایمان رو فریب بدن. نمیفهمن که -غیر از خودشون- کس دیگهای رو فریب ندادن. تو دلهاشون مرضه، خدا هم مرضشون رو زیاد میکنه؛ و عذاب دردناکی بکشن به خاطر دروغهاشون که خودشون کیف کنن.
هی بهشون میگیم تو زمین فساد نکنین. میگن ما اصلاحطلبیم. بابا! باور کنین اینا مفسدن؛ ولی [...]
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۳/۱۹ در اجتماعی, شخصی, مثلاً سیاسی
امروز رفتیم مصلی. خیلی خوب بود. شلوغ بود. مردم اومده بودن سیبزمینی بگیرن.
وقتی اومدیم بیرون، هوا(!)داران موسوی شعار میدادن «هرکی که بیسواده، با احمدینژاده». تازه میفهمم منظورشون چی بوده. خب معلومه که ۱ کوچکتر از ۳ هست.
بودن افرادی که با سختی فراوان برای گرفتن چند کیلو سیبزمینی اومده بودن.
دخترک بیچاره برای چند کیلو سیبزمینی رنج [...]