<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>وبلاگ من &#187; کتاب و کتاب‌خوانی</title>
	<atom:link href="http://salman.mohammadi.ir/blog/category/book-and-reading/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://salman.mohammadi.ir/blog</link>
	<description>وبلاگی برای خودم :)</description>
	<lastBuildDate>Mon, 12 Dec 2011 15:16:42 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>معرفی کتاب خارجی</title>
		<link>http://salman.mohammadi.ir/blog/1389/06/introducing-a-foreign-book/</link>
		<comments>http://salman.mohammadi.ir/blog/1389/06/introducing-a-foreign-book/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Sep 2010 16:34:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سلمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[قرآن]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب و کتاب‌خوانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://salman.mohammadi.ir/blog/?p=886</guid>
		<description><![CDATA[در ادامه‌ی معرفی کتاب‌هایی که می‌خونم این‌بار یک کتاب به زبان عربی معرفی می‌کنم. این کتاب بسیار قدیمی هست اما با این قدمتش هنوز از لحاظ شمارگان جزو پرتعدادترین‌هاست. نکته‌ی عجیب در مورد این کتاب اینه که می‌گن نویسنده‌ی خاصی نداره. یعنی کسی که بنشینه و بنویستش. این‌طور می‌گن که محتویات کتاب رو خدا از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در ادامه‌ی معرفی کتاب‌هایی که می‌خونم این‌بار یک کتاب به زبان عربی معرفی می‌کنم.</p>
<p>این کتاب بسیار قدیمی هست اما با این قدمتش هنوز از لحاظ شمارگان جزو پرتعدادترین‌هاست. نکته‌ی عجیب در مورد این کتاب اینه که می‌گن نویسنده‌ی خاصی نداره. یعنی کسی که بنشینه و بنویستش. این‌طور می‌گن که محتویات کتاب رو خدا از طریق یه فرشته، به شخصی به نام محمد پسر عبدالله می‌گفته و او هم برای مردم می‌خونده. عده‌ای هم بودن که این سخنان رو حفظ می‌کردن یا می‌نوشتن. ادعایی که در خود کتاب مطرح شده این هست که از طریق همین خواندن کتاب برای مردم، محمد آن‌ها را تزکیه می‌کرده و بهشون «کتاب» و «حکمت» می‌آموخته. از انحصارطلبی نویسنده کتاب هم همین بس که ادعا می‌کنه کسانی که از این کتاب استفاده نکنن گمراه هستن.</p>
<p>خوش‌بختانه این کتاب به فارسی هم ترجمه شده و برای همه دوستان قابل دست‌رسی هست. اکیدا به همه‌ی دوستان و خودم توصیه می‌کنم که این کتاب رو تهیه کنن یا اگر احیانا قبلا تهیه کردن، بخونن و بخونمش. این کتاب به‌صورت ۱۱۴ بخش تقسیم شده. هر کدام از این بخش‌ها رو می‌تونید به‌صورت بند-بند بخونید. گاهی ممکنه که تصور کنید این بندها به هم ارتباط مشخصی ندارن، اما عجله نکنید. اگر چندبار بخونید و سعی کنید بندها رو از هم تشخیص بدید، می‌تونید با تکرار چندباره نکات بسیار خوبی از توش بفهمید.</p>
<p>نمونه‌ای از یکی از صفحات این کتاب رو در تصویر زیر مشاهده می‌کنید.</p>
<p style="text-align: center;">
<div id="attachment_887" class="wp-caption aligncenter" style="width: 403px"><a href="http://salman.mohammadi.ir/blog/wp-content/uploads/2010/09/Quran-Widget_1.png"><img class="size-full wp-image-887 " title="قرآن" src="http://salman.mohammadi.ir/blog/wp-content/uploads/2010/09/Quran-Widget_1.png" alt="فاتحه الکتاب قرآن" width="393" height="298" /></a><p class="wp-caption-text">فاتحة الکتاب قرآن</p></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://salman.mohammadi.ir/blog/1389/06/introducing-a-foreign-book/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سفر به اورشلیم</title>
		<link>http://salman.mohammadi.ir/blog/1389/02/trip-to-jerusalem/</link>
		<comments>http://salman.mohammadi.ir/blog/1389/02/trip-to-jerusalem/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 07 May 2010 20:28:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سلمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب و کتاب‌خوانی]]></category>
		<category><![CDATA[اسراییل]]></category>
		<category><![CDATA[فلسطین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://salman.mohammadi.ir/blog/?p=879</guid>
		<description><![CDATA[بخشی از کتابی‌ست در حوزه‌ی کودک و نوجوان به نام «بازی‌هایی برای تقویت احساس» [اگر اشتباه نکرده باشم]. طرح جلدش دخترکی بود که پسرکی را می‌بوسید و لپ‌هاشان گل انداخته بود. برداشتم و به تصادف صفحه‌ای را باز کردم. نتیجه چیزی بود که در تصویر می‌بینید. جالب است؛ تصور کنید چه فرهنگی(!) با چه هدفی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_880" class="wp-caption aligncenter" style="width: 480px"><a href="http://salman.mohammadi.ir/blog/wp-content/uploads/2010/05/DSC00224.jpg"><img class="size-full wp-image-880" title="سفر به اورشلیم" src="http://salman.mohammadi.ir/blog/wp-content/uploads/2010/05/DSC00224.jpg" alt="سفر به اورشلیم" width="470" height="259" /></a><p class="wp-caption-text">سفر به اورشلیم</p></div>
<p>بخشی از کتابی‌ست در حوزه‌ی کودک و نوجوان به نام «بازی‌هایی برای تقویت احساس» [اگر اشتباه نکرده باشم]. طرح جلدش دخترکی بود که پسرکی را می‌بوسید و لپ‌هاشان گل انداخته بود. برداشتم و به تصادف صفحه‌ای را باز کردم. نتیجه چیزی بود که در تصویر می‌بینید.</p>
<p>جالب است؛ تصور کنید چه فرهنگی(!) با چه هدفی چنین کتابی را تالیف کرده است و چه فرهنگی(!) با چه هدفی ترجمه کرده و چه بافرهنگی به‌ش مجوز داده است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://salman.mohammadi.ir/blog/1389/02/trip-to-jerusalem/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>37</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دختران راهی دیگر</title>
		<link>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/05/daughters-of-another-path/</link>
		<comments>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/05/daughters-of-another-path/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 02 Aug 2008 11:06:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سلمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[مذهبی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب و کتاب‌خوانی]]></category>
		<category><![CDATA[آزادمنش]]></category>
		<category><![CDATA[دختر]]></category>
		<category><![CDATA[دختران آمریکایی]]></category>
		<category><![CDATA[دختران مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[عرب‌مازار]]></category>
		<category><![CDATA[مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[مسیحیت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://salman.mohammadi.ir/blog/?p=143</guid>
		<description><![CDATA[کتابی است که به همت یک مادر آمریکایی گردآوری و تنظیم و نوشته شده. مادر(کارُل) که یک مبلغ مسیحی است، متوجه می‌شه که دخترش (جُدی) پس از آشنایی با یک پسر مسلمون، مسلمون شده &#8230; ابتدا دچار سردرگمی می‌شه ولی از اون‌جا که تو مدرسه وظیفه‌ی مشاوره دادن هم داشته، سعی می‌کنه تو یه تعامل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">
<div id="attachment_895" class="wp-caption aligncenter" style="width: 174px"><img class="size-full wp-image-895" title="روی جلد دختران راهی دیگر" src="http://salman.mohammadi.ir/blog/wp-content/uploads/2008/08/girls.jpg" alt="روی جلد دختران راهی دیگر" width="164" height="249" /><p class="wp-caption-text">طرح روی جلد دختران راهی دیگر</p></div>
<p>کتابی است که به همت یک مادر آمریکایی گردآوری و تنظیم و نوشته شده. مادر(کارُل) که یک مبلغ مسیحی است، متوجه می‌شه که دخترش (جُدی) پس از آشنایی با یک پسر مسلمون، مسلمون شده &#8230; ابتدا دچار سردرگمی می‌شه ولی از اون‌جا که تو مدرسه وظیفه‌ی مشاوره دادن هم داشته، سعی می‌کنه تو یه تعامل سازنده با دخترش، موارد مشابه رو از دخترای آمریکایی‌الاصل که مسلمون شدن پیدا کنه و سوالایی که تو ذهن خودش بوده رو از اون‌ها و از خانواده‌هاشون بپرسه. نتیجه‌ش رو به شکل یک کتاب جمع‌آوری می‌کنه و می‌شه کتاب <a title="از آمازون" href="http://www.amazon.com/Daughters-Another-Path-Experiences-American/dp/0964716909" target="_blank">«Daughters of Another Path»</a></p>
<p>کتاب به شیوه‌ی جالبی نوشته شده. به این شکل که نویسنده، در ابتدای هر فصل داستان خود و دخترش را بیان می‌کنه و در ادامه شواهدی از میان پاسخ‌های دیگران ذکر می‌کنه. یه‌جورایی شبیه یه رمان مستند!</p>
<p>بعد از خوندن این کتاب اون‌قدر به مسافرت به آمریکا علاقه مند، و به مسلمون کردن یه آدم دیگه امیدوار شدم که نگو!</p>
<p><strong>نکات مهم: </strong><img style="border: 0pt none;" src="http://salman.mohammadi.ir/blog/wp-content/uploads/2008/07/yahoo_giggle.gif" alt="خنده زیرزیرکی" /></p>
<p>اولیش این‌که یکی از فامیلای نسبتاً دورمون <a href="http://book20.mihanblog.com/Post-890.ASPX" target="_blank">ترجمه کردن کتاب</a> رو &#8230;دکتر محمدعرب‌مازاریزدی وهم‌سرشون خانم ناهید آزادمنش</p>
<p>دیگه این‌که اون پسر مسلمون، ایرانی بوده و اسمش هم رضاست&#8230;</p>
<p>پس‌نگاشت پس از حدود ۱۵ ماه؛ در <a href="http://www.asha.ir">«خانه‌ی کتاب اشا»</a> معرفی‌نامه‌ای برای این کتاب نوشته‌اند که خواندنی‌ست. <a href="http://www.asha.ir/archives/1553">این‌جا</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/05/daughters-of-another-path/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سفر به گرای ۲۷۰ درجه</title>
		<link>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/05/%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%da%af%d8%b1%d8%a7%db%8c-%db%b2%db%b7%db%b0-%d8%af%d8%b1%d8%ac%d9%87/</link>
		<comments>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/05/%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%da%af%d8%b1%d8%a7%db%8c-%db%b2%db%b7%db%b0-%d8%af%d8%b1%d8%ac%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Jul 2008 05:42:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سلمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب و کتاب‌خوانی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب‌خوانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://salman.mohammadi.ir/blog/?p=141</guid>
		<description><![CDATA[کتاب خوبی است! از احمد دهقان. یه‌چیزی تو مایه‌های «پسران نیمه‌شب» که قبلاً ذکرش رفت ولی با قدرت قلمی به مراتب بیش‌تر. بیش‌تر اوقات نویسنده در حال توصیف است. توصیف حال خود، فضای اطراف، احوال دیگران و &#8230; و در فضایی کاملاً حقیقی به غیر از بخش‌های معدودی مثل نمونه‌ی زیر. یکی از صحنه‌هایی که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کتاب خوبی است! از احمد دهقان. یه‌چیزی تو مایه‌های «پسران نیمه‌شب» که <a href="http://salman.mohammadi.ir/blog/?p=86" target="_blank">قبلاً ذکرش رفت</a> ولی با قدرت قلمی به مراتب بیش‌تر.</p>
<p>بیش‌تر اوقات نویسنده در حال توصیف است. توصیف حال خود، فضای اطراف، احوال دیگران و &#8230; و در فضایی کاملاً حقیقی به غیر از بخش‌های معدودی مثل نمونه‌ی زیر.</p>
<p>یکی از صحنه‌هایی که ازش خوشم اومد و تا آخر خوندن کتاب هم یادم موند اینه: &#8230; ناصر داره فیزیک می‌خونه که یهو یاد منطقه می‌افته&#8230; کلمات کتاب رو می‌بینه که خم می‌شن و دولا دولا از شکاف خاکریز می‌گذرن&#8230;<strong><br />
</strong></p>
<p><a href="http://www.ketabnews.com/detail-2086-fa-230.html" title="از کتاب‌نیوز" target="_blank">این</a> هم توضیح بیش‌تر واسه کسایی که می‌خوان بخونن کتاب رو</p>
<p><strong>پس‌نگاری:</strong> <a href="http://www.ketabnews.com/detail-3160-fa-249.html" title="از کتاب‌نیوز" target="_blank">این</a> هم از پسران نیمه‌شب</p>
<p>راستی نکته<strong>‌</strong>ی دیگه که خیلی از خوندنش خوشم اومد و خندیدم تو صفحه‌ی صدوهشت کتاب اتفاق میافته&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/05/%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%da%af%d8%b1%d8%a7%db%8c-%db%b2%db%b7%db%b0-%d8%af%d8%b1%d8%ac%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بی‌وتن</title>
		<link>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/03/bivatan/</link>
		<comments>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/03/bivatan/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 May 2008 17:12:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سلمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب و کتاب‌خوانی]]></category>
		<category><![CDATA[امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[بی وتن]]></category>
		<category><![CDATA[بی‌وتن]]></category>
		<category><![CDATA[بی‌وطن]]></category>
		<category><![CDATA[نقد رمان]]></category>
		<category><![CDATA[یگانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://salman.mohammadi.ir/blog/?p=120</guid>
		<description><![CDATA[بعد از مدت‌ها که هیچ‌کدوم از برنامه‌های دانش‌گاه به برنامه‌م نمی‌خورد، امروز «نشست نقد و بررسی بی‌وتن» بسیار حال داد. بگذریم از بدشانسی اول جلسه که یهو برق رفت! فکرشو بکن، امیرخانی و دکتر یگانه اومده بودن نشسته بودن ردیف آخر صندلی‌ها، که برق رفت&#8230; بچه‌ها که هیچ چیز دیگه به فکرشون نمی‌رسید، به هر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از مدت‌ها که هیچ‌کدوم از برنامه‌های دانش‌گاه به برنامه‌م نمی‌خورد، امروز «نشست نقد و بررسی بی‌وتن» بسیار حال داد.<br />
بگذریم از بدشانسی اول جلسه که یهو برق رفت! فکرشو بکن، امیرخانی و دکتر یگانه اومده بودن نشسته بودن ردیف آخر صندلی‌ها، که برق رفت&#8230; بچه‌ها که هیچ چیز دیگه به فکرشون نمی‌رسید، به هر زحمتی بود رفتن شمع گیر آوردن. فضا کلی احساسی شده بود که یهو برق اومد!</p>
<p>نکته‌ی جالب حرفای امیرخانی این بود که گفت:«خیلی در مورد کتاب حرفی نمی‌زنم و قصد دفاع ازش رو ندارم» و گفت: «ما هنرمندا از این حرف‌های دهن‌پرکن زیاد می‌زنیم که آره، الهاماتی از ماورا یا فلان فرشته یا فلان جن یا شیطون یا &#8230; تو خلق اثر به ما یاری رسونده&#8230; تا این‌جای کار رو همه می‌گن &#8230; می‌گن جبریل در ما هبوط کرد و ذهن ما رو بارور کرد و این اثر متولد شد&#8230; ولی به بعد از این ماجرا توجه‌ای نمی‌کنن! خدا هم تو قرآن بعد از تولد حضرت عیسی -علی نبینا و آله و علیه السلام- به مریم -سلام‌الله علیها- می‌فرماد: «تو حرف نزن! اجازه بده خود بچه حرف می‌زنه!»»&#8230;</p>
<p>دمش گرم! خیلی قشنگ گفت.</p>
<p>نکته‌ی دیگه این‌که کلی زحمت کشیدم سوال نوشته بودم! آقای مجری فرمودن که: «این دوستمون انشا نوشتن و سوالاشونو نمی‌خونم». البته بعد از این‌که دو سوال اولم رو خوند! یه جا به <a href="http://www.louh.com/editorial/1799/index.aspx" target="_blank">نقل از «دهقان»</a> نوشته بودم که:«این کتاب پرفروش خواهد شد» و بعدش علامت «سجده واجبه» گذاشته بودم که مجری لطف کردن و فقط گفتن که:«علامت سجده هم گذاشتن»! مردک (ک به جهت خالی کردن حرصم از دست مجری اضافه شده است!)</p>
<p>الآن که دارم اینا رو می‌نویسم <a href="http://alimp.wordpress.com" target="_blank">داداش کوچیکه‌م</a> میگه: ««بی‌وتن» با این ت نیست‌ها! گفتم که یادآوری کرده باشم»!</p>
<p>و البته <a href="http://www.louh.com/editorial/1811/index.aspx" target="_blank">یک نقد دیگه</a> هم دیدم که هنوز نخوندمش!</p>
<p>پس‌نگاری:یه‌جا دکتر گیر داد که «چرا یه موضوع رو  این‌قدر توضیح می‌دین؟ این یه‌جور اهانت به مخاطبه، که یعنی تو نمی‌فهمی»&#8230; سر مسئله‌ی «إِنَّ <span class="highlight">بَعْضَ</span> <span class="highlight">الظَّنِّ</span> إِثْمٌ» گفت این‌رو! امیرخانی جوابش رو فکر می‌کنین چه‌جوری داد؟ گفت:«من همه‌ی کتاب‌هام رو واسه یکی از رفقام می‌نویسم و هماره سعی می‌کنم که این یکی دوتا نشه! پس به من حق بدید با شناختی که از اون دارم، بعضی جاها بیش‌تر توضیح بدم براش&#8230;». می‌خواستم بگم به تیراژ کتابت یه نگاه بنداز بی زحمت! نامرد خوب در می‌ره از زیر بعض سوالا.</p>
<p>دکتر یگانه در انتها گفت: «این اقبال و علاقه و پی‌گیری مخاطبان شما رو در موقعیت خطیری قرار می‌ده&#8230; امیدواریم که به یک رمان‌نویس حرفه‌ای تبدیل نشید و کماکان رمان‌های خوب بنویسین»  و از اینا&#8230;</p>
<p>اون نقدی که نخونده بودم رو خوندم! بد نبود&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/03/bivatan/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>میرشکاک</title>
		<link>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/02/%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%b4%da%a9%d8%a7%da%a9/</link>
		<comments>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/02/%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%b4%da%a9%d8%a7%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 02 May 2008 19:45:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سلمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[ابلهانه]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب و کتاب‌خوانی]]></category>
		<category><![CDATA[سنت]]></category>
		<category><![CDATA[مدرنیته]]></category>
		<category><![CDATA[میرشکاک]]></category>
		<category><![CDATA[هویت]]></category>
		<category><![CDATA[یوسف‌علی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://salman.mohammadi.ir/blog/?p=114</guid>
		<description><![CDATA[این آدم رو تازه کشف کردم! گرچه قبلاً تو فیلم «فقر و فحشا» دیده بودمش، ولی فکر نمی‌کردم این‌قدر دهاتی و بی‌کله و دیوونه و عاشق و قر و قاطی و &#8230;(کلی چیز دیگه شبیه اینا که گفتم) باشه! «یوسفعلی میرشکاک»&#8230; چند تا از چیزایی که امشب ازش خوندم یا می‌خوام بخونم: سنت؛ مدرنیته؛ هویت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این آدم رو تازه کشف کردم! گرچه قبلاً تو فیلم «فقر و فحشا» دیده بودمش، ولی فکر نمی‌کردم این‌قدر دهاتی و بی‌کله و دیوونه و عاشق و قر و قاطی و &#8230;(کلی چیز دیگه شبیه اینا که گفتم) باشه!</p>
<p>«یوسفعلی میرشکاک»&#8230;</p>
<p>چند تا از چیزایی که امشب ازش خوندم یا می‌خوام بخونم:</p>
<p><a href="http://www.iricap.com/magentry.asp?id=5545" target="_blank">سنت؛ مدرنیته؛ هویت</a><br />
<a href="http://www.iricap.com/magentry.asp?id=5530" target="_blank">يك دهان خواهم به پهناي فلك </a><br />
<a href="http://www.iricap.com/magentry.asp?id=5360" target="_blank">تکنیک قارعه</a><br />
<a href="http://www.iricap.com/magsectionlist.asp?id=67&amp;magid=4" target="_blank">القارعه<br />
&#8230; </a></p>
<p>&#8220;ستيز با خويشتن و جهان&#8221; هم کتابی است که یکی از دوستان معرفی کردن واسه خوندن&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/02/%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%b4%da%a9%d8%a7%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آقای نویسنده</title>
		<link>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/01/%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87/</link>
		<comments>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/01/%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Apr 2008 15:11:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سلمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب و کتاب‌خوانی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[سوره]]></category>
		<category><![CDATA[مخملباف]]></category>
		<category><![CDATA[نویسنده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://salman.mohammadi.ir/blog/?p=91</guid>
		<description><![CDATA[محل کار یه کتاب‌خونه هست که بازمانده از زمان مدرسه‌گی اون ساختمونه. کلی کتاب قشنگ توش هست. به طور اتفاقی رفتم یه کتاب که عنوانش «سوره، مجموعه داستان، دفتر اول-دفتر دوم» بود رو برداشتم&#8230; بیش‌تر به این دلیل که انتشارات «من او»ی رضا امیرخانی، سوره بود. دی‌ماه ۱۳۶۰ چاپ شده و تیراژش ۳۰۰۰۰ نسخه بود! [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>محل کار یه کتاب‌خونه هست که بازمانده از زمان مدرسه‌گی اون ساختمونه. کلی کتاب قشنگ توش هست. به طور اتفاقی رفتم یه کتاب که عنوانش «سوره، مجموعه داستان، دفتر اول-دفتر دوم» بود رو برداشتم&#8230; بیش‌تر به این دلیل که انتشارات «من او»ی رضا امیرخانی، سوره بود. دی‌ماه ۱۳۶۰ چاپ شده و تیراژش ۳۰۰۰۰ نسخه بود! ۳۰۰۰۰ خیلی زیاده. جدیداً کتاب داستان ندیدم بیش‌تر از ۳ تا ۵ هزار نسخه چاپ بشه!</p>
<p>داستان‌های اول و دومش رو خوندم که قشنگ بود، دومی بیش‌تر. اسمش «آقای نویسنده» و نویسنده‌ي هر دو داستان  «محسن مخمل‌باف» بود!!! این آدم چی شده که حالا این‌شکلی شده نمی‌دونم. داستان یه آقاییه که تو زندانه و یه آقای نویسنده -که جرم کلی از هم‌قطاراش خوندن کتاب‌های اونه!- هم مراد این آقاست. داستانِ کوتاهه تقریباً. یه‌ذره درون‌مایه طنز هم داره.</p>
<p>همین!</p>
<p>پس‌نگاری: اسم داستان اولش هم «شب مرگ ستاره» بود</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/01/%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پسران نیمه شب &#8230;</title>
		<link>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/01/%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%85%d9%87-%d8%b4%d8%a8/</link>
		<comments>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/01/%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%85%d9%87-%d8%b4%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Apr 2008 19:18:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سلمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب و کتاب‌خوانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://salman.mohammadi.ir/blog/?p=86</guid>
		<description><![CDATA[یک: &#8220;پسران نیمه شب&#8221;، نام رمانیه که سه-چهارشب پیش تمومش کردم؛ البته خوندنش رو. از &#8220;داود امیریان&#8221;. اول کتاب نوشته بود، &#8220;رمان نوجوان&#8221;. گفتم اشکالی نداره، حالا واسه نوجوون‌هاهم اگه نوشته باشه بد نیست. ولی هر‌چی بیش‌تر خوندم، بیش‌تر پشیمون شدم. آخر سر به این نتیجه رسیدم که احتمالاً نویسندش نوجوون بوده. طرف فکر کرده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک: &#8220;پسران نیمه شب&#8221;، نام رمانیه که سه-چهارشب پیش تمومش کردم؛ البته خوندنش رو. از &#8220;داود امیریان&#8221;. اول کتاب نوشته بود، &#8220;رمان نوجوان&#8221;. گفتم اشکالی نداره، حالا واسه نوجوون‌هاهم اگه نوشته باشه بد نیست. ولی هر‌چی بیش‌تر خوندم، بیش‌تر پشیمون شدم. آخر سر به این نتیجه رسیدم که احتمالاً نویسندش نوجوون بوده. طرف فکر کرده بود، رمان یعنی یک قسمت از زنده‌گی یه بنده‌خدایی رو بگیری، اون‌قدر بکشی تا بشه اندازه 300-400 صفحه! خلاصش رو می‌گم: &#8220;یه پسری بود به اسم آیدین، که داشت زنده‌گیش رو می‌کرد. یه روز خونه‌ی هم‌سایشون رو دزد می‌زنه واین می‌فهمه که کی بوده! به دوستش(اصغر) می‌گه. اصغر به داداش دزده(غلام)-که حالا داداشش گیر افتاده بوده- لوش می‌ده، که آره آیدین فهمیده بوده که داداشت دزد بوده. غلام هم همچین زهرچشمی از آیدین می‌گیره که این بدبخت می‌شه نوکرش&#8230; یه آدم پست و زبون. بعد معلمشون می‌گه، پسرم مرد باش. آیدین مرد می‌شه.  می‌زنه دماغ غلام رو می‌شکنه و میره جبهه. تو یه عملیات مجروح میشه و برمی‌گرده.&#8221;&#8230; گند زدم به رمان بنده‌خدا ولی واقعاً چیز بیش‌تری از این نداشت.</p>
<p>دو: چهار-پنج شب پیش، ساعت حدودای یک نصفه شب با ابراهیم تولویزیون می‌دیدیم که یهو هوس پیازداغ خوردن زد به سرم. شروع کردم به درست کردن و آخرسر یه تخم مرغ هم شکوندم کنارش. خیلی هیجان‌انگیز بود، اینکه یه تخم‌مرغ شکوندم و دو تا زرده افتاد تو ماهی‌تابه (دوزرده بود).</p>
<p>سه: تحویل نمی‌گیره&#8230;تحویل نمی‌گیرم !</p>
<p>چهار: دایی داوود گ. فوت کرد. این هفته نیومد دانش‌گاه. واسش حمد و سوره خوندم.</p>
<p>پنج: پریشب &#8220;هفت سپهر&#8221; رو از اول تا تقریباً آخرش خوندم. تجربه‌ی خوبی نبود. آدم کتاب شعر رو این‌جوری نمی‌خونه! کتاب &#8220;پیر طریقت گفت&#8221; رو هم شروع کردم به خوندن، قشنگه. بخش‌هایی از کلام <strike>مولاناست</strike> (اشتباه گفتم!) خواجه عبدالله انصاری است.</p>
<p>شش: من چقدر کتاب می‌خونم! هه هه &#8230; فکر کنم تمام کتاب‌هایی که تو سه-چهار ماه گذشته خوندم به اندازه‌ی این چند وقته نبوده؛ اعنی، کتاب خون نیستم خیلی و فقط این یه دوره‌ی زمانی موقت جو‌گیریه&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://salman.mohammadi.ir/blog/1387/01/%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%85%d9%87-%d8%b4%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>«از به»</title>
		<link>http://salman.mohammadi.ir/blog/1386/09/%c2%ab%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%87%c2%bb/</link>
		<comments>http://salman.mohammadi.ir/blog/1386/09/%c2%ab%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%87%c2%bb/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 07 Dec 2007 09:20:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سلمان</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب و کتاب‌خوانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://salmaan.mohammadi.ir/blog/?p=52</guid>
		<description><![CDATA[دیشب ساعت ۱۱:۱۵ رفتم کتاب «هفت سپهر» رو بردارم یه کم شعر بخونم! چشمم خورد به «از به» رضا امیرخانی &#8230; یادم رفته بود داریمش. سر از کتاب برداشتم دیدم ساعت ۲:۱۵ شده. گر چه به گرد پای «من او» هم نمی رسه ولی قشنگ بود.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب ساعت ۱۱:۱۵ رفتم کتاب «هفت سپهر» رو بردارم یه کم شعر بخونم! چشمم خورد به «از به» رضا امیرخانی &#8230; یادم رفته بود داریمش.</p>
<p>سر از کتاب برداشتم دیدم ساعت ۲:۱۵ شده. گر چه به گرد پای «من او» هم نمی رسه ولی قشنگ بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://salman.mohammadi.ir/blog/1386/09/%c2%ab%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%87%c2%bb/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

