نفوذ

رودی رو تصور کنید که از سرچشمه که شروع به جریان کرده، همین‌طور پاک و زلال داره مسیرشو طی می‌کنه.

جایی از این مسیر یک نفر از گوشه‌ی رود، یه شیشه جوهر سیاه می‌ریزه تو آب.

توی اون مقطع از رود فقط همون گوشه سیاه می‌شه… هرچی جلوتر می‌ری، سیاهی گرچه شدتش کم می‌شه، ولی گستردگیش زیادتر می‌شه. جوری که در انتها اگر بخوای آب زلال داشته باشی -اگر تازه مقدور باشه!- خیلی مشقت داره.

امروز آقای پناهیان بعد از صحبتش گفت بذارین کمی از امام رضا (علیه‌السلام) بگم، و گفت. به یه نکته‌ی ظریفی اشاره کرد که تابه‌حال نشنیده بودم. گفت مامون وقتی از پس امام رضا تو مباحثه‌ها برنیومد، دست به یه کار عجیب زد که خیلی‌ها این رو از علم‌دوستی مامون می‌دونن ولی ماجرا چیز دیگه‌ایه. مامون دارالترجمه راه انداخت و شروع کرد به ترجمه‌ی فلسفه و منطق یونان به عربی…

ماجرا روشنه؟!

بدخوب (+21)

22 نظر

  1. قلم | چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    با سلام………

    مطلب جدیدی است ما هم تا بحال روی چرایی این موضوع فکر نکرده

    بودیم…..و…..راه روشن همان راه انبیا است….

    نفوذ……افسوس از سیاه نمایی ها……خداوند به راه راست هدایتشان

    کند……..

    جواب

  2. ....!!! | چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    بسم رب شهدا
    سلام
    اولش بگم چقدر دلمان تنگيده برا پا منبر حاج آقا پناهيان….
    جالب بود….تا حالا نشنيده بودم…
    كربلايي باشيد…

    جواب

  3. رضا | چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    شرقا و غربا فلا تجدان علما صحیحا الا شیئا خرج من عندنا اهل البیت

    جواب

  4. جسد زنده | چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    مشکلی بین منطق و فلسفه یونان، و اسلام هست؟ تضادی، عدم مقاربتی، چیزی؟ اگه هست بفرمایید ما هم بدانیم.

    به نظرم مامون ناخواسته کار درستی کرده.

    جواب

    پاسخ سلمان:

    بعضی از کلمات در فرایند ترجمه ماهیت اصلی خودشون رو از دست می‌دن و گاهی ماهیت جدیدی می‌گیرن. فرض کن تا قبل از این ماجرا مردم عقل رو چیزی می‌فهمیدن که تو قرآن اومده. بعد یه سری متونی که از یونان می‌آد هم توش پر عقله. تو ترجمه تفاوتی بین این‌دو قائل می‌شیم؟!
    کوچک‌ترین اشکالش می‌تونه این باشه…

    جواب

  5. جسد زنده | پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    حضوری باهات بحث میکنم. اینجا جاش نیست. تو هم شویش افکار عمومی نکن 8)
    مخلصیم

    جواب

    پاسخ سلمان:

    چرا این‌جا جاش نیس؟ غریبه نیست این‌جا حرفتو بزن… :wink:

    جواب

  6. پری‌سا | پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    جایی خونده بودم(تو درسمون) که فلاسفه‌ی ایران جزو معدود فیلسوف‌هایی بودن که بعد از دریافت فلسفه‌ی یونان تحت تاثیر این فلسفه قرار نگرفتند و حال منفعل در برابرش نداشتند بل‌که این فلسفه رو کاملن تحلیل کردند و با عقاید ایرانی- اسلامی مطابقتش دادند. یعنی می‌شه گفت یه ترجمه‌ی موفق از آب در اومده بود نه یه تقلید صرف!

    جواب

  7. جسد زنده | پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    ببینید حضرت افلاطون میفرماید: فلسفه، زبان هستی ست. من نمیفهمم، فلسفه یونانی، با فلسفه ایرانی، با فلسفه اسلامی، چه تفاوتی دارد. اصلا این مضافات فلسفه از کجا آمده است؟
    آنچه واضح است اینکه اصطلاحاتی مانند “فلسفه غرب” ناظر بر نظرات فیلسوفان غربی ست، اما این به آن معنا نیست که “آن فلسفه” ماهیتی جز “این فلسفه” داشته باشد.

    باز هم من نمیفهمم، “فلسفه یونانی” یعنی چه. ببین آنچه ارسطو به عنوان منطق و سپس فلسفه بیان و ترسیم میکند، چیزی جز ساختار مند کردن خردگرایی و عُقلایی اندیشیدن نیست. این یعنی همان “تعقل”.

    اول باید بفهمیم فلسفه یعنی چه، سپس بپردازیم به این مهم که آیا “ترجمه فلسفه” با “خود فلسفه” تفاوتی دارد یا نه. بعد بیاییم آن را در کنار وحی بسنجیم.

    ر.ک. عقل و وحی، نشر معارف اسلامی

    جواب

    پاسخ پری‌سا:

    فلسفه هم چیزیه مثل ریاضی، مثل این‌که بپرسیم ترجمه‌ی ریاضی با خود ریاضی فرق داره یا نه. چیزی که به عنوان فلسفه‌ی یونانی یا اسلامی و … هست اشاره به کاشفان قوانینی داره که از قبل در عالم وجود داشته. یعنی یه فیلسوف،مبدع نیست بل‌که کاشف ِ.

    جواب

    پاسخ جسد زنده:

    احسنت، کامل گفتید و خوب گفتید.

    جواب

  8. حامد | پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    انگار كسي اين حرف را بايد بزند كه حداقل فلسفه را خورده باشد. پس فرض را بر آن مي گيرم كه شما فلسفه را خورده ايد! اما اندر جوابتان به كامنت رفيقتان كه مثال عقل را زديد. از كجا معلوم آن عقلي كه برداشت قبل از فلسفه بوده درست است؟ كما اينكه اين بحث در كلمه ايمان هم مطرح است. ثانيا: قبول دارم كه شايد فلسفه راه حل نباشد اما اين را بدانيد كه انسان ها سراغ پاسخ هاي سوالاتشان مي روند. وقتي كسي صبح تا شب از خودش مي پرسد كه آسمان ها كجا تمام مي شود و وجود يعني چه، دنبال سوالش مي رود تا به فلسفه برسد. همانطور كه شما ممكن است دين را بگذاريد كنار و برويد دنبال زيست شناسي. ثالثا: خيلي خوشحال مي شوم دلايل مستدلي بياوري كه فلسفه آن طور است كه مي گويي. اساتيد پناهيان كه مي گويند فلسفه يعني دين. پس طبق قاعده تساقط متعارضين حرف كسي مثل آقاي پناهيان ارزشي ندارد.
    رابعا: همان اول گفتم فرضم را. حالا اگر بلا به دور شما از فلسفه چيزي ندانيد و فقط به خاطر حرف آن آقا بگوييد بد است اشتباه كرده ايد. چون عقل سليم مي داند كه پناهيان از فنون خطابه استفاده مي كند تا ديگران را سرگرم كند (اين حكم بين تمام خطبا عام است) پس نمي توان حرفش را معيار قرار داد. براي محاجه هم عرض مي كنم: اين مطلب را از كتابي منثور از خود پناهيان بياور. اگر آوردي جايزه داري.
    از همه اينها گذشته. لطف كنيد و رئوس ثمانيه منطق را مرور كنيد (اگر قبلا خوانده ايد) وگرنه برويد و بخوانيد.

    جواب

    پاسخ سلمان:

    علیکم‌السلام
    ۱: من فلسفه را که نخورده‌ام هیچ! دست مردم هم ندیدم…
    ۲: من به عنوان آدمی که به پیام‌بر ایمان آورده، به خدایی که او می‌گه، به معادی که او می‌گه و به نبوتی که او می‌گه ایمان آوردم. معارفی هم که در مسیر هدایت لازمم هست از هم‌او می‌گیرم نه از کس دیگه. لذا عقلی که از قرآن فهمیده می‌شه رو مسلماً درست‌تر که هیچ، درست میدونم.
    ۳: مشنگ است انسانی که از صبح تا شب فکر می‌کند به این‌که آسمان‌ها کی تمام می‌شن و شب به این نتیجه می‌رسه که افلاطون می‌تونه بهش بگه! 8)
    ۴: استاد پناهیان فرمودن فلسفه یعنی دین؟!
    ۵: اگر به تعداد انگشتان یک دست آخوند بشناسم که به فکر سرگرم کردن نباشه حکماً علی‌رضا یکی از اون‌هاست. لذا به تساقط متعارضین و رئوس ثمانیه و … کاری ندارم.
    ۶: یکی از خواص آقای پناهیان اینه که هیچ‌وقت سعی نکرده با اصطلاحات بی‌سواد خرکن کسی رو چهارچرخ تو هوا بذاره :whistle: . جسارت نباشه!

    جواب

    پاسخ جسد زنده:

    متاسفانه در مورد آقای پناهیان، و مفید بودن خطابه های ایشان، با شما بسی مخالفم! بهتر است حضوری صحبت کنیم؛ وای میستم از نماز برگردی 8)
    ولی در مورد فلسفه، من شما را ارجاع میدهم به کتاب “عقل و دین” از نشر معارف اسلامی، بالاتر هم اسمش را آورده بودم! ولی مثل اینکه ندیدید.

    اصلا میخواهی یک نسخه ش را برایت بخرم؟ پولشو بده، بخرم :D

    جواب

    پاسخ سلمان:

    شما دعا کن سرم فارغ شه، اگر خدا هم خواست یکیش رو می‌گیرم!

    جواب

  9. كاظم | جمعه ۱۷ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    روشن نيست

    جواب

    پاسخ سلمان:

    هندل بزنیم؟! :wink:

    جواب

  10. حسین | یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    با عرض سلام
    ممنون از وبلاگ قشنگت
    دوست دارم اگه بشه با هم تبادل لینک کنیم. یه سر بزن. اگه خواستی پیام بده. (البته اگه از وبلاگ خبری خوشت میاد)

    جواب

    پاسخ سلمان:

    مخ‌لسیم برادر!
    دیدم،… پسندم نشد :)

    جواب

    پاسخ حسین:

    اگه لطف کنید علتش رو هم بگین ممنون می شم . می خوام نظرتون رو تو وبلاگ لحاظ کنم

    جواب

    پاسخ سلمان:

    قربان مرامت!
    فکر می‌کنم بیش‌تر به درد کسایی می‌خوره که دنبال اخبارن. دنبال جایی برای جمع‌بندی همه‌ی خبرها در کنار هم. نگفتم خوب نیست. پسند و مورد نیاز من نیست. من این نیاز رو از طریق خوراک‌خوان‌ها (RSS Feeds) مرتفع می‌کنم.
    ممنون.
    یاعلی

    جواب

    پاسخ سلمان:

    ناگفته نمونه زحمت کشیدی برای اون‌جا و چیز خوبی هم هست‌ها!

    جواب

    پاسخ حسین:

    ممنون. البته هنوز اول کاره و ایشاا… بتونم بصورت مرحله مرحله بهترش بکنم

    جواب

  11. حامد | یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    اندر باب پاسختان به كامنتم:
    يكم: خودشناسي شما جاي بسي خوشحالي است. پس انگار لازم نباشد جدال را ادامه دهيم. چون هر ناظري مي فهمد منتقد كيست و حراف نيز.
    دوم: اما من جدل را ادامه مي دهم. رجوع شود به اصول كافي. محض اطلاع ائمه با افرادي كه ذهن فلسفي داشتند به گونه فلسفي استدلال مي كردند و مي گفتند كه فلاني! چون نگاه فلسفي داري اينگونه به تو جواب مي دهم.پس عاقلانه آن است كه فلسفه را دور نيندازيم.مانند يك روش ببينيم.
    سوم: جهت فهم واژه عقل از قرآن گويا به تراجم مراجعه كرده ايد. حال آنكه سوال من كمي عميق تر بود. آن ترجمه ناشي از نگاهي غلط است.
    چهارم: (اندرمشنگ خواندن آن آدم) نمي دانم چه رشته اي خوانده ايد. اما در باب خودتان هم جاري است مگر آنكه علوم دينيه خوانده باشيد و گرنه به قول خودتان مشنگ هستيد.
    پنجم: عرض كردم سوال طرف اين است. شما هر كه باشيد -حتي خدا- نمي توانيد كسي را از سوال حتي غلط برحذر داريد. رجوع كنيد به ابواب قطع كه حتي خدا هم نمي تواند قاطع را كاري كند.
    ششم:كتاب آموزش فلسفه جلداول اثر مصباح. لطفامراجعه كنيد. حيف وقت ندارم وگرنه نقل مستقيم از متن مي كردم. هرچند قبول ندارمش اما قطعا مورد وثوق عليرضاي شما هم هست.
    هفتم:كسي نگفت آقا به فكر سرگرم كردن است. محض اطلاع همه در سخنراني از اين فنون استفاده مي كنند. حتي عليرضاي شما. برخلاف فكر شما اين امر مذموم نيست. البته تنها يك نفر رامي شناسم كه رك حرف مي زد: آقاي صفايي. اينجا مشخص مي شود شما در زمينه آگاهي رسانه اي هم عامي هستيد.
    هشتم: آنچه شما گفتيد كه با فلان و بهمان كار ندارم اسمش فرافكني است. لزومي ندارد چيزي را كه نمي دانيد نقض كنيد. اينها اصطلاح اند اما عقلي. البته بنده با اين پيش فرض اينها را گفتم كه شما فلسفه را مي شناسيد و همين را هم گفتم. اما به زعم خودتان در اين باب هم عامي هستيد.
    نهم: آنچه عليرضاي شما استفاده نمي كنند جزو اصول سخنراني است. جهت مقايسه، سخنراني هاي پياده شده مطهري با كتاب عدل الهي اش را مقايسه كنيد.همان مطهري كه عاميانه صحبت مي كرد موقع نوشتن آنچنان نوشته. برادر! استفاده نكردن از واژه هايي كه بي سواد خركن باشد در سخنراني بد است اما در كتابت با عث مي شود مخاطب خاص پيدا شود.
    دهم: واژه بي سواد خركن جسارتي به من نبود.گويا خود را موردملاطفت قرار داديد.

    جواب

    پاسخ سلمان:

    اول چیزی که به ذهنم رسید اینه که چه‌قدر خوبه که من این‌قدر فحش‌خورم ملسه… همین‌طور علی‌رضا.
    حال دوباره خواهم خواند و اگر صلاح دیدم جوابی برای شما خواهم نگاشت. ^_^

    جواب

    پاسخ سلمان:

    … «پناهیان از فنون خطابه استفاده می کند تا دیگران را سرگرم کند» … :whistle:

    جواب

    پاسخ سلمان:

    پاسخ‌ ۱: ^_^
    پاسخ ۲: بر منکرش لعنت!
    پاسخ ۳: من هرگز نگفتم معنی عقل رو از قرآن فهمیدم. عرض شد معنی عقلی که از قرآن فهمیده می‌شه مسلما درسته و اگر قراره عقل دیگه‌ای وارد دایره‌ی اطلاعات ما بشه به‌تره این ملاحظه صورت بگیره که هم‌خوانی داره یا نه و اگر نداره یه واژه‌ی دیگه براش در نظر بگیریم. در ضمن اگر قرار باشه از قرآن چیزی فهمیده بشه هیچ عاقلی به ترجمه اکتفا نمی‌کنه.
    پاسخ ۴: اگر مشکل شما با این‌که منم مشنگم حل می‌شه، خب قبول!
    پاسخ ۵: باز بخوانید حرف خودتون رو و پاسخ بنده رو.
    پاسخ ۶: یعنی شما پذیرفتی که من مشنگم؟! :wink:
    پاسخ ۷: نظر قبلیم 8)
    پاسخ ۸: فکر می‌کنید تشخیص ارتباط رأس و رئوس و هشت و ثمانیه و سقط و ساقط و تساقط و تعارض و متعارض و … خیلی سخت باشه؟ :straight:
    پاسخ ۹: جمله‌ی اول و دوم مورد نهم خودتون رو بخونین، از هر جوابی به‌تره.
    پاسخ ۱۰: فهمیدن این‌که جسارت به‌کی بود به جهان‌بینی‌هامون برمی‌گرده :wink:

    جواب

    پاسخ جسد زنده:

    کتاب آموزش فلسفه ی آقای مصباح یزدی، یکی از بهترین کتب در این زمینه است؛ نمی فهمم قبول داشتن این آدم چه ربطی به نقل از کتابش دارد! شما که این همه مدعی بودید، دیگر چرا؟ :D

    جواب

    پاسخ حامد:

    حرف شما را نميفهمم. واضح تر لطف مي كنيد.

    جواب

    پاسخ جسد زنده:

    شما گفتید که “هرچند قبول ندارمش اما قطعا مورد وثوق علیرضای شما هم هست.”

    این جمله را عرض کردم.

    جواب

    پاسخ حامد:

    بنده مصباح را به عنوان استاد پناهيان و نماد يك آددم متدين در اين جامعه قبول دارم. اماآنچه قبول ندارم اين است: دين، اكنون آن ديني نيست كه بايد باشد و به همين سبب اعتبار كسي مثل مصباح براي من خدشه دار مي شود.
    پس قبولش ندارم اما مي توانم به او استناد كنم براي كسي كه پناهيان را قبول دارد.

    جواب

  12. حامد | یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    شايدفكر كني من چرا براي متن بي اهميتي كه شايد شبي به سرت زده اين همه نوشته. منظورم آن بود كه سعي كني و كمي منصفانه نگاه كني برادرم. و البته تلاش دداشته باشي كه آنچه مي داني را بگويي نه آنچه را مي فكري. ما مخلص شما هم هستيم.

    جواب

    پاسخ سلمان:

    :kiss:

    جواب

  13. ترنم | دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    اين قده دوست دارم تماشاي گيس كشي هاي مردونه رو كه آخرش يه از اينا ختم ميشه :kiss:

    جواب

    پاسخ سلمان:

    این ماچ از اون ماچ‌هایی که شما فکر کردید نیست!

    جواب

    پاسخ ترنم:

    ما دايره فرهنگ ماچ مون خيلي محدوده! مگه چند جور ماچ داريم كلا؟ :angel:

    جواب

    پاسخ سلمان:

    بعضی افعال معنی عکس خود را می‌دهند گاهی… مثلا وقتی کسی هرچه خواست به تو بگوید و بگوید فدایت شوم، تو باید چه کنی؟!

    جواب

  14. جسد زنده | دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    تحویل نگیری یه وقت! لامصب! راه افتاد اون لامصب! :alien:

    جواب

  15. حامد | دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    جهت اطلاع: كامنت دوم بنده به دليل برنامه سايت ميزبان بعد از دو كامنت ديگر آمده حال آنكه آنرابلافاصله از كامنت اولم داده بودم. پس آنكامنت بهمعني تاييد حرف نويسنده ميزبان نيست.چون آگاهي از جواب ميزبان نداشتم. پس اگر قرار است نهضت باشد ماسرمان درد مي كند.بسم الله:

    جواب

    پاسخ سلمان:

    قربان نهضتت! توضیح عرض کردم که اون ماچ از اون ماچ‌ها نیست…
    و البته دوستان دقت کنند که ایشان حرف بنده را تایید نکرده‌اند هنوز.
    یا علی

    جواب

  16. حامد | دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    ين پاسخ بنده است به پاسخ هاي ميزبان:
    ارائه مثال از روايات دليل وجود فلسفه نبود دليل شرعيت آن بود.زيرا طبق نظري كه شما قبول داريد و من قبول ندارم تقرير ائمه موجب شرعيت است. منظور من از فهم واژه عقل عميقتر از آن بود كه تو مي گويي. اين بحثي است مربوط به زبانشناسي كه آيا آنچه از اين واژه مي فهميم درست است و منظور خدا بوده يا نه. در مقابل اين احتجاج بنده پاسخ شما سخيف به نظر مي آمد. در رابطه با مشنگي شما: جدل بنده براي تحصيل حاصل نيست. براي تاييد مظلوم است.
    درباره آن كه شما نقل قول از متن من كرديد و خيال كرديد كه من به تناقض رسيده ام: سخت است براتان توضيح دهم كه به نظر من تمام خطبا با استفاده از فنون خطابه فقط دارند مردم را سرگرم مي كنند اما برنامه اي براي سرگرم كردن ندارند. البته جمله من در اولين كامنتم كمي نارسا بود اما اگر به مثال صفايي بنده عنايت! مي كرديد به اشتباه نمي افتاديد. پس شايد عليرضاي شما به فكر سرگرم كردن نباشد اما عملا دارد سرگرم مي كند. اگر اينگونه نگاه كنيد تناقضي نيست.
    ببينيد! متن شما كه گفته ايد “تشخيص ارتباط رئوس …” نشان مي دهد كه نائل به اين تشخيص نشده ايد. چون از الفاظ همخانواده و هم معني استفاده كرديد. حال آنكه هيچ ربطي به هم ندارند. ضمنا فرافكني يعني بي توجهي به آنچه نمي دانم در حاليكه مهم است. و گويا اين در متنتان هست و دم خروس شده!
    به نظر مي رسد پاسخ به موردنهم بنده بي ربط باشد. اگر كمي توضيح دهيد ممنون مي شوم.(لطف هم كنيد پاسخ بدهيد. نه شكلك بگذاريد چون شايد براي شما رسا باشد اما براي مخاطبتان بي معني است)
    در كل خوشحال مي شوم ترتيب اين متون را درست كنيد تا كسي به اشتباه فكر نكند بنده پاسخ هاي شمارا تاييد كرده ام.

    جواب

    پاسخ سلمان:

    اول: در مورد چیزهایی که خودتون قبول دارین حرف بزنین نه اونایی که فکر می‌کنین من قبول دارم.
    دوم: منظور من از «عقل» نه واژه، بل‌که چیزیه که از تدبر در قرآن حول این واژه به‌دست می‌آد. این به گمانم عمیق‌تر است از روی‌کرد واژه‌شناسانه.
    سوم: سر قضیه‌ی سرگرمی؛ من گمان نکردم که شما به تناقض رسیدید؛ قضاوت با خواننده‌گان… (اگر کسی خواننده‌ی این قصه باشد!) برای من که روشنه 8)
    چهارم: سر قضیه‌ی هم‌خانواده و هم‌معنی، کدام‌ها به هم ربطی ندارن؟!
    پنجم: توضیح در باب مورد نهم از سوال و جواب پیشین؛ فرموده بودید «آنچه علیرضای شما استفاده نمی کنند جزو اصول سخنرانی است.»، علی‌رضا از کلمات سنگین و نامانوس استفاده نمی‌کنه و این یعنی از اصول سخن‌رانی، استفاده از کلمات ثقیله؟! اگر این‌طوریست استاد مطهری شاهد درستی عمل علی‌رضاست یا هم‌داستان با او در این اشتباه؟! یا که اصلاً اون بند از نوشته در دفاع از خودتون بود؟ اگر منظور اخیر مد نظر شما بوده من کلا پاسخ ۹ و این توضیح را گِل می‌گیرم… زنده باشی
    ششم: ترتیب متون دست من نیست… اگر خواستین می‌تونم اون ماچ‌کاری رو هم گِل بگیرم.

    جواب

    پاسخ حامد:

    اولا: عرض كردم بنده سراغ جدل آمده ام. آنچه هم خودم قبول ندارم و شما قبول داريد در دين شماهست. شايد در آئين من نباشد. به همين خاطر از آئين شما جواب دادم. در نظرمن كساني مثل پناهيان در جهت تخدير كار مي كنند. و البته اين تناقضي ندارد با اينكه خودم حوزوي هستم.
    ثانيا: بنده هم عرض كردم. البته جسارت نيست اما شما تصوري از حرف من پيدا نكرده ايد. به نظر جدلي من تدبر در قرآن به واژه شناسي نمي رسد. چون اصولي كاملا ويران داريم. پس بهطريق اوليتدبر شما بي نتيجه هست. گويا مشخص است كه بحث من عميق تر است يا نظر شما.
    ثالثا: سر قضيه همخانواده و هم معني: استاد! رئوس ثمانيه و تساقط متعارضين اصطلاح است و مدلول شان با معناي ظاهري فرق مي كند. والبته كسي كه درباره فسفه نظر مي دهد حتمابا اينهاآشناست.پس وقتي به همخانواده ها و هممعني هارجوع مي كنيد يعني به سراغ معناي ظاهري رفتيد حال آنكه اصطلاحات معناي ديگري دارند.
    در مورد نهم: متن من به دليل ايهام، دو معني مي دهد.فكر مي كنم از قرائن متوجه شده باشيد كه منظورم اين بود: آقاي عليرضا وقتي از كلمات ثقيل استفاده نمي كند كار درستيمي كند چون اين از فنون خطابه است. و به همين خاطر مثال از مطهري آوردم كه او هم از مثقلات استفاده نمي كرد اما در متونش كه به دست خودش بود و در مرتبه، از سخنراني علمي‌تر، ثقيل هم استفاده مي كرد. از همين باب عرض كردم كه ادعاي عليرضا را در متونش بياوريد. چون علمي تر ست و البته لعاب خطابي ندارد.

    جواب

    پاسخ سلمان:

    صفرماً: ترجیح می‌دم که این بحث رو به انجام برسون(ی)م.
    اولاً: با من جدل نکنید… عاقبت ندارد. :wink: در ضمن هم، نمی‌دانید من به چه اعتقاد دارم!
    دوماً:
    ۱) ما حالا مسابقه‌ی عمق می‌دیم این‌جا؟!
    ۲)من هم از تدبر نمی‌خوام به واژه‌شناسی برسم. می‌خوام به چیزی برسم که به‌ش می‌گم عقل مثلاً. از این هم بیم‌ناکم که بعد از این‌که من به چیزی رسیدم که به‌ش می‌گم عقل، کس دیگه هم پیدا شه به یه‌چیز دیگه -که از اصول دیگه‌ای به‌ش رسیده- بگه عقل. تا جایی که من واسه خودم و او برای خودش از این واژه‌ها استفاده می‌کنیم مشکلی نیست ولی اگر قرار شد نتایج کارمونو بدیم دیگرانی هم ببینن این مفاهیم – ِ احیاناً متفاوت- برای مخاطب یک چیز انگاشته می‌شن. حالا من گفتم «عقل» شما هر چیز دیگه‌ای جاش بذار… بذار «دیدن»، «پریدن»، «خمیازه» یا هر چیز دیگه‌‌ای.
    سوماً: از معنایشان باخبرم!
    چهارماً: سخن‌رانی‌های سه‌شنبه‌های علی‌رضا در مسجد دانش‌گاه رو، ندیده، با سخن‌رانی‌های شنیده‌ی قبلی از ایشون قیاس نکنید… هم‌چین لعابی هم ندارد.
    همین!

    جواب

    پاسخ حامد:

    يكم: خوب ااست به سرانجام برسد.
    دوم:جدل كلا عاقبت ندارد اما احسنش فوائدي دارد.
    سوم: بحث مسابقه عمق نيست. بحث تقدم و تاخر بحث است. اگر حرفمن واقعا از طرف علما اثبات شده بود قطعا برداشت علما از قرآن پشيزي ارزش نداشت چه برسد شما و كلازيرآب اين مي خورد كه هركس مي توانداز قران برداشت كند.
    چهارم: باخبر بودن مهم نيست. قبلا هم گفتم: نكتهاي از بنده را شنيديد و گذذاشتيد به حساب بي سوادخركني در صورتي كه حرف هاي ساده اي بود كه با اندك تاملي ميديديدكه نزاع تان بر سرش بي فايده است.
    پنجم: محض اطلاع ببينيد چه كساني نوارهاي عليرضاي شمارا پياده مي كنند.
    ششم:داشت يادم مي رفت. نمي گويم به چه اعتقاد داريد و به چه نه. اما اعتقادي كه براي اثبات حرفش از پناهيان مثال مي زند قطعااينها را قبول دارد. صدالبته كه رد اين بحث ها هم به همين سادگي نيست كه بگوييد من قبول ندارم. مي توانيد تك تك اينها را از عليرضايتان دريكي از آنسه شنبه ها بپرسيد. اينها جزو ضروريات نگاه امروز به دين است. اگر قبول نداريد زودتر بگوييد. چون من كفر به احد من ضروريات المجمع عليه فهو مرتد فطري فيقتل!!! البته آب از سر ما گذشته.

    جواب

    پاسخ سلمان:

    بسه دیگه! بی‌خیال…

    جواب

  17. شوق پرواز | سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    هوالرحمن الرحیم
    سلام
    عید شما هم با تاخیر(!) مبارک
    اینجا عجب بزن بزن مودبانه محترمانه اتوکشیده ای راه افتاده! :D
    ما هم مداخله ای نمی کنیم… :p
    فقط…
    بله درسته روشنه! و وقتی هر چند وقت یک بار با فاصله یه نفر (یه گروه، یه فرقه و…)همین کار رو (ریختن یه شیشه جوهر در آب!) تکرار کنه چه بر سر اون آب زلال و رود خواهد آمد!

    جواب

  18. شوق پرواز | سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    (البته شاید بهتره بگیم بر سر ِ اون مردمی که منتظر آب زلال بودن …!)

    جواب

  19. جسد زنده | سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    ما اهل دعوا نیستیم
    علی تنها بماند

    خوش باشید با جدل تان

    جواب

    پاسخ سلمان:

    ما اهل دعوا هستیم؟ خوشیم؟ بازی می‌کنیم؟ محض بازار گرمی‌ست؟ محض اثبات خود است؟
    شیطونه می‌گه بزنم همه‌ش رو بترکونما :evil:

    جواب

    پاسخ جسد زنده:

    :woot:

    جواب

  20. محمد امامی | دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    عن بعض أصحابنا رفعه إلی أبی عبدالله(ع) قال: قلت له: ما العقل؟ قال: «ما عُبِد به الرحمن و اكتُسِب به الجنان». قال: قلت: فالذی كان فی معاویة؟ فقال: تلك النَكْرأ، تلك الشَیْطَنة و هی شبیهة بالعقل و لیست بالعقل؛

    شخصی از امام ششم(ع) پرسید: عقل چیست؟
    فرمود: «چیزی است كه به وسیله آن، خدا پرستش شود و بهشت به دست آید».
    آن شخص گوید: گفتم: پس آنچه معاویه داشت چه بود؟
    فرمود: آن نیرنگ است. آن شیطنت است. آن نمایش عقل را دارد، ولی عقل نیست.
    ( اصول كافی ، ابوجعفر محمدبن یعقوب كلینی رازی ، با ترجمه سید جواد مصطفوی، ج ۱، ص ۱۱، ح ۳ .)

    جواب

  21. محمد امامی | دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    عن علی(ع) قال: هبط جبرئیل(ع) علی آدم(ع) فقال: یا آدم إنی اُمِرت أن اُخیِّرك واحدة من ثلاث فاختَرْها و دَع اثنتین فقال له آدم: یا جبرئیل و ما الثلاث؟ فقال: العقل و الحیأ و الدین. فقال آدم(ع) انی قد اختَرْت العقل فقال جبرئیل للحیأ و الدین: انصرفا و دعاه فقالا: یاجبرئیل إنّا اُمِرنا أن نكون مع العقل حیث كان قال: فشأنكما و عرج؛

    امام علی(ع) فرمود: جبرئیل بر آدم نازل شد و گفت: ای آدم، من مأمور شده‏ام كه تو را در انتخاب یكی از سه چیز، مخیر سازم پس یكی را برگزین و دو تا را واگذار. آدم گفت: آن سه چیست؟ گفت: عقل و حیا و دین. آدم گفت: عقل را بر گزیدم. جبرئیل به حیا و دین گفت: شما بازگردید و او را واگذارید. آن دو گفتند: ای جبرئیل، ما مأموریم هر جا كه عقل باشد، با او باشیم. گفت: خود دانید، و بالا رفت.
    ( اصول كافی، ج ۱ ، ص ۱۱ ، ح ۲ .)

    جواب

    پاسخ سلمان:

    متشکر از بابت دو حدیث…

    جواب

  22. اسماعيل | چهارشنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۷ | پاسخ دهید

    چشم بر پرده‌ی امل منهید
    جرم بر کرده‌ی ازل منهید
    علت هست و نیست چون ز قضاست
    کوشش و جهد را علل منهید
    چون بنابود دل قرار گرفت
    بود یک هفته را محل منهید
    علم تعطیل مشنوید از غیر
    سر توحید را خلل منهید
    فلسفه در سخن میامیزید
    وآنگهی نام آن جدل منهید
    وحل گمرهی است بر سر راه
    ای سران پای در وحل منهید
    زجل زندقه جهان بگرفت
    گوش همت بر این زجل منهید
    نقد هر فلسفی کم از فلسی است
    فلس در کیسه‌ی عمل منهید
    دین به تیغ حق از فشل رسته است
    باز بنیادش از فشل منهید
    حرم کعبه کز هبل شد پاک
    باز هم در حرم هبل منهید
    ناقه‌ی صالح از حسد مکشید
    پایه‌ی وقعه‌ی جمل منهید
    مشتی اطفال نو تعلم را
    لوح ادبار در بغل منهید
    مرکب دین که زاده‌ی عرب است
    داغ یونانش بر کفل منهید
    قفل اسطوره‌ی ارسطو را
    بر در احسن الملل منهید
    نقش فرسوده‌ی فلاطون را
    بر طراز بهین حلل منهید
    علم دین علم کفر مشمارید
    هرمان همبر طلل منهید
    چشم شرع از شماست ناخنه‌دار
    بر سر ناخنه سبل منهید
    فلسفی مرد دین مپندارید
    حیز را جفت سام یل منهید
    گل عشق اعتقاد خاقانی است
    خارش از جهل مستدل منهید

    *****
    عمر در محمول و در موضوع رفت
    بي بصيرت عمر در مسموع رفت
    جز به مصنوعي نديدي صانعي
    بر قياس اقتراني قانعي
    هر دليلي بي نتيجه, بي اثر
    در دليل و در نتيجه خود نگر
    پاي استدلاليان چوبين بود
    پاي چوبين سخت بي تمكين بود
    اندر اين ره گر خرد ره بين بدي
    فخر رازي راز دارد دين بدي
    خرده کـاریـهای علـم هـنـدســه،
    یا حساب و طب و جبر و فلسفه
    این همه علم بنای آخور است
    که عمادِ بودِ گاو و اشتر است
    بهر استبقای حیوان چند روز
    نام آن کردند این گیجان رموز

    ***
    در ميان عاشقان مرغان درند
    كز قفص پيش از اجل برمى پرند
    من زفان و نطق مرغان سر به سر
    با تو گفتم فهم كن اى بي خبر
    جمله را شرح و بيانى ديگرست
    زانك مرغان را زفانى ديگرست
    پيش سيمرغ آن كسى اكسير ساخت
    كو زفان اين همه مرغان شناخت
    كى شناسى دولت روحانيان
    در ميان حكمت يونانيان
    تااز آن حكمت نگردى فرد تو
    كى شوى در حكمت دين مرد تو
    هرك نام آن برد در راه عشق
    نيست در ديوان دين آگاه عشق
    كاف كفر اينجا به حق المعرفه
    دوستر دارم ز فاى فلسفه
    زانك اگر پرده شود از كفر باز
    تو توانى كرد از كفر احتراز
    ليك آن علم لزج چون ره زند
    بيشتر بر مردم آگه زند
    گر از آن حكمت دلى افروختى
    کى چنان فاروق برهم سوختى
    شمع دين چون حكمت يونان بسوخت
    شمع دل زان علم بر نتوان فروخت
    حكمت يثرب بست اى مرد دين
    خاك بر يونان فشان در درد دين
    از وجود خويش بيرون آى پاك
    خاك شو از نيستى بر روى خاك
    تا تو هستى پاى مال هر خسى
    نيست گشتى تاج فرق هر كسى
    تو فنا شو تا همه مرغان راه
    ره دهندت در بقا در پيشگاه

    ***

    جواب

    پاسخ سلمان:

    متشکر از بابت سه شعر…

    جواب

    پاسخ سلمان:

    اوه خدای من! این تویی؟! فکر کرده بودم تا حالا که داداشمه… ^_^ گفتم داداشم از این شعرا بلد نبود؛ چی شده حالا از این چیزا نوشته؟
    امروز نشونی رایانامه‌ت رو دیدم دوزاریم افتاد.
    چه‌طوری این‌جا رو جستی پسر؟! :woot:

    جواب

    پاسخ اسماعيل:

    سلام

    اگه مزاحمم بگو ديگه نيام

    جواب

    پاسخ سلمان:

    علیکم‌السلام ورحمه‌الله و برکاته :love:
    اشهد ان لا اله الا الله
    مراحمی شما… این چه حرفیه؟! :o

    جواب

    پاسخ اسماعيل:

    راستي لطفا يثرب رو توي شعر آخر درست كن

    جواب

    پاسخ اسماعيل:

    دستت درد نكنه. اين رو يادم نبود بزارم:

    قد صرفت العمر فی قیل و قال
    یا ندیمی قم، فقد ضاق المجال
    و اسقنی تلک المدام السلسبیل
    انها تهدی الی خیر السبیل
    و اخلع النعلین، یا هذا الندیم
    انها نار أضائت للکلیم
    هاتها صهباء من خمر الجنان
    دع کوسا و اسقنیها بالدنان
    ضاق وقت العمر عن آلاتها
    هاتها من غیر عصر هاتها
    قم ازل عنی بها رسم الهموم
    ان عمری ضاع فی علم الرسوم
    قل لشیخ قلبه منها نفور
    لا تخف، الله تواب غفور
    علم رسمی سر به سر قیل است و قال
    نه از او کیفیتی حاصل، نه حال
    طبع را افسردگی بخشد مدام
    مولوی باور ندارد این کلام
    وه! چه خوش می‌گفت در راه حجاز
    آن عرب، شعری به آهنگ حجاز:
    کل من لم یعشق الوجه الحسن
    قرب الجل الیه و الرسن
    یعنی: «آن کس را که نبود عشق یار
    بهر او پالان و افساری بیار»
    گر کسی گوید که: از عمرت همین
    هفت روزی مانده، وان گردد یقین
    تو در این یک هفته، مشغول کدام
    علم خواهی گشت، ای مرد تمام؟
    فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم
    هندسه یا رمل یا اعداد شوم
    علم نبود غیر علم عاشقی
    مابقی تلبیس ابلیس شقی
    علم فقه و علم تفسیر و حدیث
    هست از تلبیس ابلیس خبیث
    زان نگردد بر تو هرگز کشف راز
    گر بود شاگر تو صد فخر راز
    هر که نبود مبتلای ماهرو
    اسم او از لوح انسانی بشو
    دل که خالی باشد از مهر بتان
    لته‌ی حیض به خون آغشته دان
    سینه‌ی خالی ز مهر گلرخان
    کهنه انبانی بود پر استخوان
    سینه، گر خالی ز معشوقی بود
    سینه نبود، کهنه صندوقی بود
    تا به کی افغان و اشک بی‌شمار؟
    از خدا و مصطفی شرمی بدار
    از هیولا، تا به کی این گفتگوی؟
    رو به معنی آر و از صورت مگوی
    دل، که فارغ شد ز مهر آن نگار
    سنگ استنجای شیطانش شمار
    این علوم و این خیالات و صور
    فضله‌ی شیطان بود بر آن حجر
    تو، بغیر از علم عشق ار دل نهی
    سنگ استنجا به شیطان می‌دهی
    شرم بادت، زانکه داری، ای دغل!
    سنگ استنجای شیطان در بغل
    لوح دل، از فضله‌ی شیطان بشوی
    ای مدرس! درس عشقی هم بگوی
    چند و چند از حکمت یونانیان؟
    حکمت ایمانیان را هم بدان
    چند زین فقه و کلام بی‌اصول
    مغز را خالی کنی، ای بوالفضول
    صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف
    از اصول عشق هم خوان یک دو حرف
    دل منور کن به انوار جلی
    چند باشی کاسه لیس بوعلی؟
    سرور عالم، شه دنیا و دین
    سؤر مومن شفا گفت ای حزین
    سؤر رسطالیس و سؤر بوعلی
    کی شفا گفته نبی منجلی؟
    سینه‌ی خود را برو صد چاک کن
    دل از این آلودگیها پاک کن
    با دف و نی، دوش آن مرد عرب
    وه! چه خوش می‌گفت، از روی طرب:
    ایهاالقوم الذی فی‌المدرسه
    کل ما حصلتموها وسوسه
    فکر کم ان کان فی غیر الحبیب
    مالکم فی‌النشاة الاخری نصیب
    فاغسلوا یا قوم عن لوح الفاد
    کل علم لیس ینجی فی‌المعاد
    ساقیا! یک جرعه از روی کرم
    بر بهائی ریز، از جام قدم
    تا کند شق، پرده‌ی پندار را
    هم به چشم یار بیند یار را

    جواب

    پاسخ سلمان:

    شعر قشنگی بود… ممنون! پر بود از بیت‌های خوب…

    جواب

    پاسخ جسد زنده:

    نکته جالب میدونی چیه؟ این که در رد فلسفه از ادله شاعرانه استفاده کنید! :woot:

    جواب

    پاسخ اسماعيل:

    عجب.

    قصد، جسارت نيست. من برخي نظرات قبلي شما وسايرين رو خوندم حكايت اينه، كه:

    مشتی اطفال نو تعلم را

    لوح ادبار در بغل منهید

    تاكيد كنم مقصود تنها شما نيستيد، اغلب دچاريم، لذا دعوت ميكنم به تعمق چرا كه بلانسبت مبتلاي صورت زدگي هستيم:

    از حقايق تا تو حرفى نشنوى

    اى پسر! حيوان ناطق كى شوى ؟

    ***

    جوهر صدقت خفی شد در دروغ

    همچو طعم روغن اندر طعم دوغ

    آن دروغت این تن فانی بود

    راستت آن جان ربانی بود

    سالها این دوغ تن، پیدا و فاش

    روغن جان اندر او فانی و لاش

    تا فرستد حق رسولی، بنده اي

    دوغ را در خمره جنباننده اي

    تا بجنباند به هنجار و به فن

    تا بدانم من، که پنهان بود، من

    در رود در گوش آن کاو وحی جوست

    یا کلام بنده اي کان جزو اوست

    اذن مومن وحی ما را واعی است

    آنچنان گوشی قرین داعی است

    پر شود، ناطق شود او در کلام

    آنچنان که گوش طفل، از گفت مام

    ور نباشد طفل را گوش رشد

    گفت مادر نشنود، گنگی شود

    دائما هر کرّ اصلی گنگ بود

    ناطق آن کس شد، که از مادر شنود

    وانکه گوشش کرّ و گنگ از آفتیست

    زآنکه در گوشش رسیده علتیست

    او پذیراي دم و تعلیم نیست

    لاجرم مر نطق را تسلیم نیست

    از حقايق تا تو حرفى نشنوى

    اى پسر! حيوان ناطق كى شوى ؟

    آنکه بی تعلیم بد ناطق، خداست

    که صفات او ز علتها جداست

    یا چو آدم کرده تلقینش خدا

    بی حجاب مادر و دایه ورا

    یا مسیحی که به تعلیم ودود

    در ولادت ناطق آمد در وجود

    از براي دفع تهمت، در ولاد

    که نزاده ست از زنا و از فساد

    جنبشی بایست اندر اجتهاد

    تا که دوغ، آن روغن از دل باز داد

    روغن اندر دوغ باشد چون عدم

    دوغ در هستی بر آورده علم

    آنکه هستت مینماید، هست پوست

    وآنکه فانی مینماید، اصل اوست

    دوغ روغن ناگرفته است و کهن

    تا بنگزینی بنه خرجش مکن

    هین بگردانش به دانش دست دست

    تا نماید آنچه پنهان کرده است

    زآنکه این فانی دلیل باقی است

    لابۀ مستان دلیل ساقی است

    هست بازیهاي آن شیر علم

    مخبري از بادهاي مکتتم

    گر نبودي جنبش آن بادها

    شیر مرده کی بجستی در هوا؟

    یا دبور است، این بیان آن خفاست

    ز آن شناسی باد را، گر آن صباست

    این بدن مانند آن شیر علم

    فکر می جنباند او را، دم به دم

    فکر، کان از مشرق آید، آن صباست

    وآنکه از مغرب، دبور با وباست

    مشرق این باد فکرت دیگر است

    مغرب این باد فکرت ز آن سر است

    خور، جماد است و، بود شرقش جماد

    جان جان جان بود شرق فؤاد

    شرق خورشیدي که شد باطن فروز

    قشر و عکس آن بود خورشید روز

    زآنکه چون مرده بود، تن بی لهب

    پیش او، نه روز بنماید نه شب

    ور نباشد آن، چو این باشد تمام

    بی شب و بی روز دارد انتظام

    همچنانکه چشم می بیند به خواب

    بی مه و خورشید، ماه و آفتاب

    نوم ما، چون شد “اخ الموت”، اي فلان

    زین برادر، آن برادر را بدان

    ور بگویندت که: هست آن فرع این

    مشنو آن را، اي مقلد، بی یقین

    می ببیند خواب جانت وصف حال

    که به بیداري نبینی بیست سال

    می دوي سوي شهان با دها

    در پی تعبیر آن، تو عمرها

    فرع گفتن این چنین سر را، سگیست

    که: بگو این خواب را تعبیر چیست؟

    باشد اصل اجتبا و اختصاص

    خواب عام است این و، خود خوابِ خواص

    پیل باید تا چو خُسبد اوستان

    خواب بیند خطۀ هندوستان

    خر نبیند هیچ هندستان به خواب

    خر ز هندستان نکردست اغتراب

    جان همچون پیل باید، نیک زفت

    تا به خواب او هند تاند رفت، تفت

    ذکر هندستان کند پیل از طلب

    پس مصور گردد آن ذکرش به شب

    جواب

نظر شما:

:D :) ^_^ :( :o 8O :shock: 8) ;-( :lol: xD :wink: :evil: :p :whistle: :woot: :sleep: =] :sick: :straight: :ninja: :love: :kiss: :angel: :bandit: :alien: