اولین داستان کوتاه
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۷/۰۷/۷ ساعت ۸:۳۴ ب.ظ در ابلهانه, داستان کوتاه
نگرانی را میشد تو چشمهای همه دید. هر کسی چیزی میگفت. قضیه مربوط بود به پسر کوچکتر؛ که دوباره بیاجازه رفته بود بیرون. همه خاطرهی بچهی همسایه را یادشان میآمد که چهطور له شده بود و جسدش شالاپ افتاده بود توی آب. که چهطور هنوز پایش میجنبید. که مادرش چهقدر ضجه زده بود ولی هیچکس -از جمله قاتل بچهاش- صدایش را هم حتی نشنیده بود. همه داشتند نگران میشدند که یکهو یکی از آن بالا افتاد توی آب. شالاپ! مادر که چهرهی سیاه بچهاش را دوباره میدید از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجید. پرید کنار بچه و شروع به نوازشش کرد؛ «الهی قربون اون چشای سیات برم من! الهی فدای اون قلب سیاهت بشم من! الهی ۱۲۰ روز دیگه زنده باشی. الهی این دست و پاهای سیخسیخیت همیشه سالم باشه. [تازه یادش افتاد ماجرا چهبوده. لذا پرسید:]چرا بیاجازه دوباره رفتی بیرون؟!».
بچه که تازه فرصت صحبت کردن پیدا کرده بود، نفسی چاق کرد و گفت: «خدا پدرشو بیامرزه. با خودش زمزمه میکرد «رحم… رحم…». منو هم دیدا، ولی دمپایی رو برنداشت. همینطور میگفت:«رحم… رحم…»!»
توضیح: این یک داستان خیالیست و هرگونه شباهت با افراد حقیقی کاملاً اتفاقی.
پسنگاری: لطفاً هرگونه اطلاعی، اضافه بر چیزهایی که گفتم بفرمایید تا بفهمم فهمیده میشه چیزی که میخواستم یا نه!


یک طلبه | یکشنبه ۷ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ دهید
خیلی دلنشین بود! :emotion:
جواب
یک طلبه | یکشنبه ۷ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ دهید
ببخشید من می خواستم ۵ تا ستاره بدم یه دونه اول رو گرفتم نوشت بسشه! به من ربطی نداره ها!!!-بقول همشهری جوانیا این داستان شما ارزش یه گونی ستاره داشت-البته چون دفعه اولتون بود
– -
جواب
پاسخ سلمان:
فدای سرتان… میدونم چیزی که نوشتم ماه و خورشید میخواد ولی بضاعتم در همین حد ستاره بوده
جواب
هرز دانشجوي افراطي | یکشنبه ۷ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ دهید
شالاپ ؟!!
جواب
یک طلبه | یکشنبه ۷ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ دهید
آهان مسابقه درک مطلبه: ما از این داستان این نتیجه را می گیریم که ارحم ترحم…این آقاهه که احتمالا خودتونید با دمپایی نکوفتید تو سر اون دست و پا بلوری-سوسکه واسه مامانش- بعد اونهم دعاتون کرد- در حد خدا امواتت رو احیا کنه که عند ربشون یرزقون باشند!-
درست بود؟!
جواب
پاسخ سلمان:
همهش درست بود غیر از اینکه آقاهه خودمم! قبلاً عرض کردم که تخیلیست. تشکر از بذل توجه
جواب
پت | دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ دهید
دیر رسیدم
جواب
....!!! | دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ دهید
بسم رب شهدا
سلام
خوبه….برا اولين بار…
(پسنگاری: لطفاً هرگونه اطلاعی، اضافه بر چیزهایی که گفتم بفرمایید تا بفهمم فهمیده میشه چیزی که میخواستم یا نه!)
يه دفعه ديگه بخونم….يحتمل ميفهميم چيزي كه شما ميخواستيد…
كربلايي باشيد….
جواب
پریسا | دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ دهید
این بچه سوسک چرا قلبش سیاه بوده که مادرش بهش میگه”الهی فدای اون قلب سیاهت بشم من”؟ گناهکاره؟ اگر جواب منفیه پس قلبش هم سیاه نیست!
جواب
پاسخ سلمان:
سوسکها در ابتدا قلبشون سیاهِ سیاهه! با هر گناهی که بکنن یک لکهی سفید میافته رو دلشون…
جواب
گمگشته | دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ دهید
کوله بارت بربند
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد
که به مقصد برسیم
بشناسیم خدا
و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم
می شود آسان رفت
میشود کاری کرد
که رضا باشد او
ای سبکبال در این راه شگرف در دعای سحری
در مناجات و خدایی شدنت
هرگز از یاد نبر
من جا مانده
“”بسی محتاجم”"
جواب
هرز دانشجوي افراطي | سه شنبه ۹ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ دهید
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام
پيشاپيش يوم الحسرت كاهلين و عيد فطر كاملين مبارك
جواب
فاطمه محسنی | سه شنبه ۹ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ دهید
سلام
کلیاتش واضحه(یعنی یکی نجات پیدا کرد)
اما جزییاتش نه!
اون بچه قبلیه؟
قاتل؟
چهره سیاه؟؟
قلب سیاه؟؟
چشمای سیاه؟؟
چرا ۱۲۰ روز؟!
استفاده از دمپایی و ذهن ناخودآگاه؟
رحم؟
پدرشو بیامرزه؟بچه فسقلی و این حرفها؟
چون تجربه اول بود به جزییات پرداختم تا برای آینده نویسیتون(عجب واژه ای شد!) کمک کنه.
عیدی ما یادتون نره
+ حفظ privacy
بدرود
جواب
پاسخ سلمان:
دقت نظر
جواب
حامد | سه شنبه ۹ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ دهید
ببخشيد! اين داستان چي داشت؟قلم يا طرح؟ البته مي دانم كه بار اولتان است.
جواب
پاسخ سلمان:
میدونم که داستان نویس نیستم! ادعا هم ندارم… و میدونم از دست من ناراحتی هنوز.
جواب
کبری آسوپار | سه شنبه ۹ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ دهید
سلام و عرض ادب
عیدتان مبارک و سرشار از عیدانه های آسمانی!
شروع بسیار قابل توجهی است؛ تبریک ویژه برای کشف یک استعداد جدید.
راستش من وقتی سوسک می بینم، اونقدر می ترسم و اونقدر تر! چندشناکم میشه که اصلاً کار به رحم و بی رحم! نمیرسه!!
برقرار باشید.
جواب
ارمیا | چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ دهید
الوداع اي ياعلي و ياعظيم الوداع اي ياغفور و يارحيم الوداع اي سفره ي پيغمبري الوداع اي گريه هاي حيدري الوداع اي ماه لطف و جود و رب جان ما از هجر مهدي شد به لب دعام كنيد
جواب
پاسخ سلمان:
سلام دوست من
اگر این عید به این باحالی نبود معلوم نبود باس ازکدوم دیوونهخونه درمون میآوردن بعد از ماه مبارک
…
تو وبلاگت نوشتم! نامرد میگه شما اجازهی نظر دادن ندارید
جواب
جسد زنده | چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ دهید
سوسک!
جواب
جسد زنده | چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ دهید
سلمان! یکی اینجا یه کامنتی گذاشته! چه اسم خفنی داره! نظرت چیه؟
جواب
پاسخ سلمان:
جسد زنده رو میگی؟! آره اسم مزخرفی داره… p:
جواب
پاسخ جسد زنده:
جواب
پاسخ اسماعیل:
جواب
فاطمه محسنی | پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ دهید
سلام!
عید که شد کلی خون به مغزم رسید و فهمیدم چی به چیه
بدرود
جواب
مهرنوش | جمعه ۱۲ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ دهید
جواب
فاطمه محسنی | شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۷ | پاسخ دهید
بسی فیض (…) بردیم از پاسخ نیامده تون.
یاعلی
جواب