آب
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۷/۰۶/۱۵ ساعت ۱۱:۵۴ ب.ظ در
لحظهی برخورد آب با سنگ
اولش: کارمند جدیدی اومده شرکت که توی یه اتاق جداگونه میشینه و با بچهها خیلی نمیجوشه هنوز. شاید به دلیل تفاوت سنیاش باشه. نمیدونم. اما کلا هم آدم ساکتی هست و توی خودش. دومش: بعد از ساعت اداری یکی از جملات سوالی که زیاد شنیده میشه بین بچهها «استارت کنیم؟» هست. این به معنی این [...]
سر قائم مقام فراهانی سر شهید مطهری سر سهروردی سر شهید بهشتی سر شهید مدرس سر صدر
امروز رفتم دکتر نوری رو ببینم؛ یکی از بچههای دانشکده که (تقریبا بدون دلیل؛ تقریبا) ازش خوشم نمیآد، لباس سبز پوشیده بود و مچبند سبزی هم بسته بود به مچش. مهدی گفت حال میکنی جیگرو؟ (منظور مهدی جرات ایشون بود) … حقیقتا اون لحظه دلم سوخت برای مهدی و برای اون طرف! میگن یه آقایی [...]
شنیده شده که موسوی گفته من غسل شهادت کردم و اومدم تو خیابون. فکر کنم بهتره جناب موسوی بعد از این اضغاث احلام، غسل جنابت بکنن.
قدیمترا وقتی رعد و برق میزد بارون میاومد بعدش. حالا میزنه، هوا آفتابی میشه
بایگانی روزانهنگاری »وبلاگ من با وردپرس ساخته شده و با افزونهی جلالی تجهیز شده است.
نظر شما: