پسران نیمه شب …
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۷/۰۱/۱۸ ساعت ۱۱:۴۸ ب.ظ در شخصی, کتاب و کتابخوانی
یک: “پسران نیمه شب”، نام رمانیه که سه-چهارشب پیش تمومش کردم؛ البته خوندنش رو. از “داود امیریان”. اول کتاب نوشته بود، “رمان نوجوان”. گفتم اشکالی نداره، حالا واسه نوجوونهاهم اگه نوشته باشه بد نیست. ولی هرچی بیشتر خوندم، بیشتر پشیمون شدم. آخر سر به این نتیجه رسیدم که احتمالاً نویسندش نوجوون بوده. طرف فکر کرده بود، رمان یعنی یک قسمت از زندهگی یه بندهخدایی رو بگیری، اونقدر بکشی تا بشه اندازه 300-400 صفحه! خلاصش رو میگم: “یه پسری بود به اسم آیدین، که داشت زندهگیش رو میکرد. یه روز خونهی همسایشون رو دزد میزنه واین میفهمه که کی بوده! به دوستش(اصغر) میگه. اصغر به داداش دزده(غلام)-که حالا داداشش گیر افتاده بوده- لوش میده، که آره آیدین فهمیده بوده که داداشت دزد بوده. غلام هم همچین زهرچشمی از آیدین میگیره که این بدبخت میشه نوکرش… یه آدم پست و زبون. بعد معلمشون میگه، پسرم مرد باش. آیدین مرد میشه. میزنه دماغ غلام رو میشکنه و میره جبهه. تو یه عملیات مجروح میشه و برمیگرده.”… گند زدم به رمان بندهخدا ولی واقعاً چیز بیشتری از این نداشت.
دو: چهار-پنج شب پیش، ساعت حدودای یک نصفه شب با ابراهیم تولویزیون میدیدیم که یهو هوس پیازداغ خوردن زد به سرم. شروع کردم به درست کردن و آخرسر یه تخم مرغ هم شکوندم کنارش. خیلی هیجانانگیز بود، اینکه یه تخممرغ شکوندم و دو تا زرده افتاد تو ماهیتابه (دوزرده بود).
سه: تحویل نمیگیره…تحویل نمیگیرم !
چهار: دایی داوود گ. فوت کرد. این هفته نیومد دانشگاه. واسش حمد و سوره خوندم.
پنج: پریشب “هفت سپهر” رو از اول تا تقریباً آخرش خوندم. تجربهی خوبی نبود. آدم کتاب شعر رو اینجوری نمیخونه! کتاب “پیر طریقت گفت” رو هم شروع کردم به خوندن، قشنگه. بخشهایی از کلام مولاناست (اشتباه گفتم!) خواجه عبدالله انصاری است.
شش: من چقدر کتاب میخونم! هه هه … فکر کنم تمام کتابهایی که تو سه-چهار ماه گذشته خوندم به اندازهی این چند وقته نبوده؛ اعنی، کتاب خون نیستم خیلی و فقط این یه دورهی زمانی موقت جوگیریه…

(بدون امتیاز)
نظر شما: