آقای نویسنده

محل کار یه کتاب‌خونه هست که بازمانده از زمان مدرسه‌گی اون ساختمونه. کلی کتاب قشنگ توش هست. به طور اتفاقی رفتم یه کتاب که عنوانش «سوره، مجموعه داستان، دفتر اول-دفتر دوم» بود رو برداشتم… بیش‌تر به این دلیل که انتشارات «من او»ی رضا امیرخانی، سوره بود. دی‌ماه ۱۳۶۰ چاپ شده و تیراژش ۳۰۰۰۰ نسخه بود! ۳۰۰۰۰ خیلی زیاده. جدیداً کتاب داستان ندیدم بیش‌تر از ۳ تا ۵ هزار نسخه چاپ بشه!

داستان‌های اول و دومش رو خوندم که قشنگ بود، دومی بیش‌تر. اسمش «آقای نویسنده» و نویسنده‌ي هر دو داستان «محسن مخمل‌باف» بود!!! این آدم چی شده که حالا این‌شکلی شده نمی‌دونم. داستان یه آقاییه که تو زندانه و یه آقای نویسنده -که جرم کلی از هم‌قطاراش خوندن کتاب‌های اونه!- هم مراد این آقاست. داستانِ کوتاهه تقریباً. یه‌ذره درون‌مایه طنز هم داره.

همین!

پس‌نگاری: اسم داستان اولش هم «شب مرگ ستاره» بود

مطالب مرتبط
بدخوب (بدون امتیاز)

نظر شما:

:D :) ^_^ :( :o 8O :shock: 8) ;-( :lol: xD :wink: :evil: :p :whistle: :woot: :sleep: =] :sick: :straight: :ninja: :love: :kiss: :angel: :bandit: :alien: