محرم

اومده، بیرون که نمی‌ره هیچ… هی جاشم محکم‌تر می‌کنه !

هنوز که نوبت به قمر بنی هاشم نرسیده، ولی من می گم:

چون ماه چهارده برآید / دریا به گمان فراتر آید
ای آب بهل خیال باطل / این ماه کجا و بوفضایل
گیرم دو-سه گام برتر آیی / کو حد حریم کبریایی

نمی دونم از کیه !

پی‌نوشت:

نیکو‌مردی واسم کاملش رو فرستاد و از خودش تنها یک نام جا گذاشت؛ امین

ای تشنه ی روی دلبند …. برخیز و به عاشقان بپیوند
در جاری مهر شستشو کن … وانگاه ز خون خود وضو کن
زان پا که در این سفر در آیی … گر «دست دهی» سبکتر آیی
رو جانب قبله ی وفا کن … با دل سفری به کربلا کن
بنگر به نگاه دیده ی پاک … خورشید به خون تپیده در خاک
افتاده وفا به خاک گلگون … قرآن به زمین فتاده در خون
عباس علی ابو فضایل … در خانه ی عشق کرده منزل

~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.

ای سرو بلند باغ ایمان … وی قمری شاخسار احسان
دستی که ز خویش وانهادی … جانی که به راه دوست دادی
آن، شاخ درخت باوفایی ست… وین میوه باغ کبریایی ست
ای خوبترین به گاه هستی … ای شهره به شرم و شور بختی
رفتی که به تشنگان دهی آب … خود گشتی از آب عشق سیراب
آبی ز فرات، تا لب آورد … آه از دل آتشین بر آورد
آن آب ز کف غمین فرو ریخت … وزآب دو دیده، با وی آمیخت
بر خاست ز بار غم خمیده … جان بر لبش از عطش رسیده
بر اسب نشست و بود بیتاب … دل در گرو رساندن آب
نا گاه یکی دو روبه خُرد …. دیدند که شیر آب میبرد
آن آتش حق خمید بر آب …. وز دغدغه و تلاش بی تاب

~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.

دستان خدا زتن جدا شد …. وان قامت حیدری دو تا شد
بگرفت به ناگزیر، چون جان…. آن مشک ز دوش خود به دندان
وانگاه به روی مشک خم شد …. وز قامت او دو نیزه کم شد
جان در بدنش نبود و می تاخت …. با زخم هزار نیزه می ساخت
از خون تن او به گل نشسته ….. صد خار بر آن ز تیر بسته
دلشاد که گر ز دست شد، دست …. آبیش برای کودکان هست
چون عمر گل این نشاط کوتاه ….. تیر آمد مشک بردرید، آه !
این لحظه چه گویم او چه‌ها کرد ….. تنها نگهی به خیمه ها کرد

~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.

ای مرگ کنون مرا ببر گیر …. از دست شدم، کنون ز سر گیر
می گفت و بر آب و خون، نگاهش ….. وز سینه تفته بر لب آهش
خونابه و آب بر می آمیخت ….. وز مشک و بدن به خاک می ریخت
~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.
چون سوی زمین خمیده آن ماه …. عرش و ملکوت بود همراه
تنها نه فتاده بو فضایل …… شد کفه‌ی کاینات مایل
هم برج زمانه بی قمر شد …. هم خصلت عشق بی پدر شد
حق ساقی خویش را فرا خواند …. برکام زمانه تشنگی ماند
در حسرت آن کفی که برداشت …. از آب فرو فکند و بگذاشت
کف بر لب رود و در تکاپو ست …. هر آب رونده در پی اوست
هر موج به یاد آن کف و چنگ ….. کوبد سر خویش را به هر سنگ
چون مه شب چهارده، بر آید …. دریا به گمان فرا تر آید
فکر کنم این‌جوری قشنگ‌تر باشه: “چون ماه چهارده، بر آید …. دریا به گمان فرا تر آید”
ای بحر، بهل خیال باطل …. این ماه کجا و بو فضایل !؟
گیرم دو سه گام بر تر آیی …. کو حد حریم کبریایی ؟؟!

سیدعلی موسوی گرمارودی

بدخوب (+1)

6 نظر

  1. امین | دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۶ | پاسخ دهید

    این شعر از سید علی موسوی گرمارودی است و کامل آن این است:
    ای تشنه ی روی دلبند …. برخیز و به عاشقان بپیوند
    در جاری مهر شستشو کن … وانگاه ز خون خود وضو کن
    زان پا که در این سفر در آیی … گر «دست دهی» سبکتر آیی
    رو جانب قبله ی وفا کن … با دل سفری به کربلا کن
    بنگر به نگاه دیده ی پاک … خورشید به خون تپیده در خاک
    افتاده وفا به خاک گلگون … قرآن به زمین فتاده در خون
    عباس علی ابو فضایل … در خانه ی عشق کرده منزل

    ~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.

    ای سرو بلند باغ ایمان … وی قمری شاخسار احسان
    دستی که ز خویش وانهادی … جانی که به راه دوست دادی
    آن ٬ شاخ درخت باوفایی ست… وین میوه باغ کبریایی ست
    ای خوبترین به گاه هستی … ای شهره به شرم و شور بختی
    رفتی که به تشنگان دهی آب … خود گشتی از آب عشق سیراب
    آبی ز فرات ٬تا لب آورد … آه از دل آتشین بر آورد
    آن آب ز کف غمین رفت٬فرو ریخت … وزآب دو دیده ٬ با وی آمیخت
    بر خاست ز بار غم خمیده … جان بر لبش از عطش رسیده
    بر اسب نشست و بود بیتاب … دل در گرو رساندن آب
    نا گاه یکی دو روبه خُرد …. دیدند که شیر آب میبرد
    آن آتش حق خمید بر آب …. وز دغدغه و تلاش بی تاب
    ~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.
    دستان خدا زتن جدا شد …. وان قامت حیدری دو تا شد
    بگرفت به ناگزیر ٬ چون جان…. آن مشک ز دوش خود به دندان
    وانگاه به روی مشک خم شد …. وز قامت او دو نیزه کم شد
    جان در بدنش نبود و می تاخت …. با زخم هزار نیزه می ساخت
    از خون تن او به گل نشسته ….. صد خار بر آن ز تیر بسته
    دلشاد که گر ز دست شد ٬ دست …. آبیش برای کودکان هست
    چون عمر گل این نشاط کوتاه ….. تیر آمد مشک بردرید ٬ آه !
    این لحظه چه گویم او چها کرد ….. تنها نگهی به خیمه ها کرد
    ~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.
    ای مرگ کنون مرا ببر گیر …. از دست شدم ٬ کنون ز سر گیر
    می گفت و بر آب و خون ٬ نگاهش ….. وز سینه تفته بر لب آهش
    خونابه و آب بر می آمیخت ….. وز مشک و بدن به خاک می ریخت
    ~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.
    چون سوی زمین خمیده آن ماه …. عرش و ملکوت بود همراه
    تنها نه فتاده بو فضایل …… شد کفه ی کاینات مایل
    هم برج زمانه بی قمر شد …. هم خصلت عشق بی پدر شد
    حق ساقی خویش را فرا خواند …. برکام زمانه تشنگی ماند
    در حسرت آن کفی که برداشت …. از آب فرو فکند و بگذاشت
    کف بر لب رود و در تکاپو ست …. هر آب رونده در پی اوست
    هر موج به یاد آن کف و چنگ ….. کوبد سر خویش را به هر سنگ
    چون مه شب چهارده ٬ بر آید …. دریا به گمان فرا تر آید
    ای بحر ٬ بهل خیال باطل …. این ماه کجا و بو فضایل !؟
    گیرم دو سه گام بر تر آیی …. کو حد حریم کبریایی ؟؟!

    سیدعلی موسوی گرمارودی

    جواب

  2. mohammad | جمعه ۲۸ دی ۱۳۸۶ | پاسخ دهید

    خیلی دنبال این شعر می گشتم ممنون

    جواب

  3. جسد زنده | یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۶ | پاسخ دهید

    سلام اقا سلمان، شما داداشا خونوادگی این کاره اید ها! خدا پدر و مادرتونو حفظ کنه که همچین شاهکارایی تحویل جامعه دادند. ایول داره.
    شناختی؟

    جواب

  4. سلمان | دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۶ | پاسخ دهید

    نشناختم …
    ولی خوب خودت می‌گی جسد زنده ! مثل این‌که بگی من مهندسم ! هوار تا مهندس هست … همه جسد زنده‌اند دیگه …. تقریباْ
    آمدم به وب‌گاهت … چند لحظه صبر کن !

    جواب

  5. سلمان | چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۶ | پاسخ دهید

    یادم رفت بگم گاهی اوقات آدم خودشم فکر می‌کنه مثلاْ کار بدی اگه نمی‌کنه (تازه اگه نکنه!) خیلی زحمت کشیده … وظبفه است خوب بودن و خوبی کردن . من که شایسته‌ی تقدیر شما نیستم ولی در حق پدر و مادرم بایست دعا کرد و ایول گفت.

    جواب

  6. حامد | پنجشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۰ | پاسخ دهید

    مصراع اول صحیح نیست

    “ای تشنه عشق روی دلبند” صحیح است

    جواب

نظر شما:

:D :) ^_^ :( :o 8O :shock: 8) ;-( :lol: xD :wink: :evil: :p :whistle: :woot: :sleep: =] :sick: :straight: :ninja: :love: :kiss: :angel: :bandit: :alien: