عاشورا
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۱۰/۵ ساعت ۵:۲۶ ب.ظ در مذهبی
وقتی که در جام شفق مل کرد خورشید بر خشکچوب نیزهها گل کرد خورشید
دریافت پروندهی صوتی شعر
شعر از علی معلم دامغانی
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۱۰/۵ ساعت ۵:۲۶ ب.ظ در مذهبی
وقتی که در جام شفق مل کرد خورشید بر خشکچوب نیزهها گل کرد خورشید
دریافت پروندهی صوتی شعر
شعر از علی معلم دامغانی
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۹/۳۰ ساعت ۱:۲۸ ق.ظ در شخصی
معلم زبانی داشتیم که روحیات منحصر به فردی داشت. بعضی وقتها که قاطی میکرد شروع میکرد بیپرده صحبت کردن. یادم نیست یکبار سرِ چی شد که یاد مراسم تشییع شاملو افتاد و میگفت یه عده جنب دنبال جنازهش راه افتاده بودن و …
برای یادآوری آیندهها: امروز آقای منتظری دار فانی رو وداع گفت.
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۹/۹ ساعت ۱۲:۰۱ ق.ظ در اجتماعی, مثلاً سیاسی
«آیت الله خامنهای رئیس جمهور وقت و رئیس شورای عالی دفاع، طی پیامی به حافظ اسد رئیس جمهور سوریه، ضمن اظهارتأسف از این تهاجم نوشت: “امروز وقت آن است كه امكانات انسانی، تسلیحاتی، تبلیغاتی، سیاسی و اقتصادی جهان اسلام علیه تجاوزات مكرری كه نسبت به حریم مستضعفان صورت می گیرد، بسیج شود. جمهوری اسلامی ایران با وجود اینكه در جنگ است اعلام می كند كه در حد توان، قوای خویش را وقف دفع حملات رژیم اشغالگر قدس به جنوب لبنان خواهد كرد.(كیهان،۱۳۶۱/۳/۱۷)» +
«امام خمینی(ره) در پیامی ضمن محكوم كردن حمله اسرائیل به جنوب لبنان و سوریه با آوردن كلمه استرجاع در ابتدای پیام، نارضایتی خود را از سكوت و بیتفاوتی كشورهای اسلامی ابراز داشت. پیامی كه در ۱۷ خرداد ۱۳۶۱ منتشر شد: «من كلمه مباركه استرجاع را نه برای جنایات اسرائیل و شهادت و آسیب بسیاری از مسلمانان مظلوم جنوب لبنان عزیز میگویم، گرچه آن هم استرجاع دارد و نه برای شهرها و روستاهای آن كشور اسلامی كه بدست جنایتكار رژیم صهیونیستی كافر اسرائیل، اشغال و خراب شده است، گرچه آن هم استراجاع دارد، و نه برای آواره شدن هزاران خواهر و برادر آن محیط مظلوم اسلامی گرچه آن هم استرجاع دارد…. بلكه برای بیتفاوتی كشورهای اسلامی یعنی حكومت های آنها استرجاع میكنم و ایكاش فقط بیتفاوتی بود. من استرجاع برای پشتیبانی بسیاری از حكومتها از اسرائیل و صدام این دو ولد نامشروع آمریكا می كنم. من و هر مسلمانی در هر جا هست باید استرجاع كنیم برای كمكهای مادی و معنوی دولتهای كشورهای اسلامی به آمریكا ـ رأس جنایتكاران و اسرائیل و بعث عفلقی كه پیاده كننده منویات شوم آمریكا و صهیونیسم جهانی است»…» +
«احمد در آن ملاقات خدمت «آقا»[مقام معظم رهبری] عرض كرد: یعنی خداوند متعال ما را انتخاب كرده كه برویم با اسرائیلیها بجنگیم؟ آقا فرمودند: بله! شما نماینده نظام هستید، بروید آنجا و جلوی اسرائیلیها را سد كنید» +
«نیروهای نظامی ایران موسوم به قوای محمد رسولا…(ص) در حالی كه هنوز غبار جهاد و شهادتطلبی را در جبهههای جنوب و غرب كشور را بر سر و رو داشتند، به فرماندهی حاج احمد با سربندهای متبرك به «الی بیتالمقدس» به طرف حرم «حضرت زینب» عازم شدند. مردمان داغدیده سوریه و آوارگان لبنان با فریادهای بلند آمیخته با اشك چشم فریاد میزدند «یا لبنان یا لبنان … هذا جیوشالقرآن» و «خیبر خیبر یا صهیون جیش محمد قادمون»…» +
«صبح روز چهاردهم تیر ۱۳۶۱ به احمد اطلاع داده بودند كه نیروهای ارتش اسرائیل و متحدان فالانژیست آنها، قصد محاصره و تصرف سفارت ایران در بیروت را دارند. حاج احمد به اتفاق سه نفر دیگر از همرزمانش از دمشق به سوی بیروت حركت می كند. ساعت دوازده و نیم ظهر همان روز اتومبیل حامل او همراهانش در یك پست ایست و بازرسی متعلق به شبه نظامیان مارونی حزب كتائب، متوقف و سرنشینان خودروی مذكور به رغم مصونیت دیپلماتیك، توسط فالانژهای تحت امر رژیم تلآویو به گروگان گرفته میشود و دیگر بعد از آن هیچكس احمد را ندید» +
چیزی حدود ۱۰۰۰۰ روز از چنین روزی میگذرد و ما هرساله شاهد کمرنگتر شدن این موضوع نزد نخبگان و عدم پیگیری جدی مساله از سوی مسئولین امر هستیم
در ادامه مستحب است این نوشته خوانده شود
از همهی خوانندگان این مطلب درخواست میشود تا در صورت امکان، مطلبی در این باب بنگارند. اگر مطلب خوبی نوشتید و محلی برای انتشار آن ندارید میتوانیم در همینجا منتشرش کنم. همینطور میتوانم نحوهی راهاندازی یک وبلاگ در کمتر از یک ربع را یادتان دهم
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۹/۸ ساعت ۹:۵۴ ب.ظ در شخصی, عکاسی, عکس قشنگ
توی شهرستان اردستان رفتیم ناهار بخوریم. بعد از ناهار یه پروانه روی گل نشسته بود که گرفتیم عکسش رو. حاصل:
برای دیدن عکس بزرگتر و صد البته با جزئیات بیشتر رویش تلیک کنید
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۹/۵ ساعت ۱:۲۹ ق.ظ در اجتماعی, قرآن
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۸/۱۴ ساعت ۱۰:۰۸ ق.ظ در اجتماعی, فرهنگ
اگر مایل به حمایت از «جنبش مردمی سبز علوی» هستید، میتوانید با قرار دادن کد زیر در قالب وبلاگ خود یا هر صفحهی دیگرِ مورد نظر، این مثلث را در آن مشاهده کنید.

<script src="http://salman.zxq.net/logo.js"></script>نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۸/۱۳ ساعت ۹:۰۰ ب.ظ در شخصی
صبح ساعت ۸:۰۰ زدم بیرون از خونه. باید ۸:۳۰ سر کلاس میبودم. ۱۰ دقیقهای دیر رسیدم. از اونطرف هم ۹:۴۰ کلاس تموم شد. مردد بودم که یه سر برم دانشگاه یا برم سر کار. که گفتم ضرری نداره یه سری بزنم. قرار بود دانشگاه امروز سبز باشه.
زندگی عادی جریان داشت. تعدادی از بچهها بسکتبال بازی میکردن. سروصداهایی هم از طرف در خیابون قدس میاومد. تصورم این بود که اقلا باید ۲-۳ هزار نفری جمع شده باشن. تعداد، خیلی کمتر بود. حدود ۴۰۰ نفر. چون حدس میزدم که خبر خاصی نشه، تصمیم گرفتم برم یه سری به جلوی لانهی جاسوسی بزنم و برم سر کار. نیروی ضد شورش جلوی در دیوار دفاعی(!) تشکیل داده بود و به همین دلیل رفقای سبز نتونستن برن بیرون. منم از در دندونپزشکی رفتم بیرون که برم سمت لانه. زنگ زدم به رفیقی، گفت اینجا خبری نیست و اینا؛ رفته بود لانه. این شد که تصمیم گرفتم برگردم تو دانشگاه و حوادث رو تعقیب کنم تا نتیجه. آخه «ما الان در یه برههی حساس تاریخی واقع شدیم، باید روایتگری کنیم». رفقای سبز هنوز جلوی در قدس مشغول بودن که رسیدم. شعار میدادن؛ «مرگ بر دیکتاتور» دیگه بالاترین چیزی بود که گفته میشد. دوستان، خیلی دلشون میخواست که مورد تعرض برادران ضدشورش واقع بشن. از انواع اهانتها بهشون هم دریغ نکردن. ولی خب نشد که بشه… (یه روایت دیگه)
جمعیت هنوز در همون حد بود با این تفاوت که تقریبا اندازهی همین جمعیت، اطراف ایستاده بودن و ماجرا رو تماشا میکردن. حدود ساعت ۱۰:۳۰ بود که از این در منصرف شدن. به قول یکی از تماشاگران که همونجا با هم آشنا شدیم (از طریق تیکههایی که در جواب شعارها میانداختیم(آروم البته)) باید تمام درها میرفتن و سلام میدادن! اگر چندنفر دیگه از رفقا بودن، در پاسخ، شعارهایی هم ما میدادیم؛ اما رفقا رفته بودن لانه. وقتی داشتیم راه میافتادیم، یکی از سبزها گفت «نمیذارن بریم بیرون، چار تا از همینها رو بگیریم بزنیم». ماها رو میگفت
راه افتادن به سمت قسمت ایرانیتشدهی روبروی دانشکدهی حقوق. این محل برای تجمعهایی که میخوان به خودشون روحیه بدن جای خیلی خوبیه. اصلا جوری صدا رو بازتاب میکنه که جمعیت چهار برابر نشون میده. بعد از این هم طبیعتا در اصلی دانشگاه؛ جایی که میشه با جذب حمایت بیرونی شیطنت کرد. ضدشورش تمام اون قسمت رو هم بسته بود. پس چارهای نبود جز تند کردن شعارها. ضمنا رفقا رفته بودن لانه.
شعارها تندتر و تندتر میشد. ایستاده بودم بین سبزها. چند نفر دیگه هم بودن که ایستاده بودیم و نگاهشون میکردیم. اونقدری نبودیم که بخوایم در مقابل جواب بدیم (رفقا رفته بودن لانه). حدودای ساعت ۱۱:۳۰، تصمیم گرفتن که بشینن رو زمین و همچنان شعار بدن. طبیعتا بیشتر معلوم بودم. داشتم شعارها رو مینوشتم تا اگر جایی، وقتی، لازم شد، استفاده کنم. تعدادی از سبزها که این صحنه رو دیدن، تصور کردن که من مثلا درحال شناسایی هستم و دارم اسمی، چیزی یادداشت میکنم. شروع کردن به عکس گرفتن و فیلم گرفتن. خلاصه معروف شدیم رفت! اما حیف که رفقا رفته بودن لانه.
ساعت حدود ۱۲ بود که یادم افتاد اذون شده. رفتم مسجد. جمعیتی در حد سبزها با تماشاچیاشون در حال نماز بودن. ظهر رو که خوندم، گفتم برم سر کار دیگه. دوستی گفت که نشنیدی چه جسارتهایی به آقا کردن؟ خوبه که رفقا رو جمع کنیم و حضوری به هم برسونیم تا اگر انعکاسی هم داره این قضایا، اینقدر فضای دانشگاه غیرواقعی جلوه نکنه. عقلای قوم میگفتن که نمیشه بچهها رو جمع کرد؛ رفقا رفتن لانه. اما ما کارمون رو کردیم و ۳۰ نفری رو تونستیم جمع کنیم. رفتیم پشت سر سبزها و در سکوت، فحاشیها و اهانتهاشون رو میشنیدیم. شخصا گاهی برای من خیلی سخت میشد، تحمل اهانت به کسی که بیش از هر کس دیگهای دوستش دارم. اما چاره چی بود؟
دو تا از دخترهای سبز تکیه زده بودن به نردهها. شنیدم که گفت «اینا اصلا دانشجو نیستن. معلوم نیست چهطوری اومدن اینجا» (نقل به مضمون). کارتم رو از جیبم در آوردم و نشون دادم. گفت «حالا که چی؟ همین که کارت داری و اینجا تو دانشگاه وایسادی یعنی دانشجویی؟». شخصا کم آوردم. حدس زدم اصلا کارت دانشگاه تهران رو نمیشناخت. یه دختر دیگه که کاملا صورتش رو پوشونده بود، به یکی دیگه گفت شما دانشجویی؟ گفت بله. گفت میتونم کارتت رو ببینم. پسره گفت هروقت کارت شما رو دیدم، شما هم میتونی ببینی(این دیالوگ در کمال آرامش گفته شد از هر دو طرف). یهو دیدم دختره داره داد میزنه که «تو کی هستی که میخوای کارت منو ببینی»
یکی از بچهها که نرفته بود لانه، رفت و پوسترهای اضافه مونده رو آورد که لااقل ساکت وایسادیم، بگیریم دستمون. نوشته بود «میرویم تا خط امام بماند» از شهید رجببیگی (از دانشجویان دانشکده فنی). عجیب بود؛ عدهای انگار رکیکترین فحشها رو بهشون داده باشی، هی چپ و راست میرفتن و میاومدن و متلک میانداختن. ماها هم قرار گذاشته بودیم که نقش پایه تابلو رو بازی کنیم.
از ساعت ۳ کمکم جمعیت سبزها کم میشد. یادم میآد گفته بودن تو خیابون میمونن تا دولت کودتا رو سرنگون کنن! بالاخره ساعت حدود ۴:۰۰ بود که نیروهای حراست دانشگاه جمع کردن رفتن! به سبزها و به همه میگفتن که مسئولیت با خودتونه. ماها رفتیم. تاثیری در ارادهی پولادین(!) سبزها نداشت.
حدود ساعت ۴:۳۰ همون ۷۰ نفری که از سبزها پشت میلهها مونده بودن، برگشتن به سمت داخل دانشگاه، که تازه ماها رو با پوسترها دیدن. شروع کردن به فحاشی به ماها که خب، ماها پایه(!) بودیم. بعد از رد شدن سبزها، همون ۳۰ نفری که بودیم رفتیم پشت میلهها و یه دلی از عزا در آوردیم
یکی از عوامل نیروی انتظامی که مرد میانسالی با تهریشِ سفید بود، خیلی خوشحال بود. میگفت بِکَنید این پارچههای سبز رو (همونهایی که سبزها بسته بودن به همهجا). ضدشورشیها و نیروهای بسیجشهری خیلی از خودشون سعهی صدر نشون دادن. اگر اندکی به تحریک سبزها که از صبح بهشون فحاشی میکردن پاسخ داده بودن معلوم نبود چی میشد؛ درحالی که رفقا رفته بودن لانه.
موقع برگشت دوتا از سبزها داشتن با بچههای ما مجادله میکردن که رفتم جدا کردم. گفتم بیا باباجون ببینم چی میگی. خیلی دوستانه شروع کردیم به صحبت. گفتم دانشجویید؟ گفتن آره. گفتم یعنی کارت هم دارین؟ گفت اینقدر دروغ و دغل زیاد شده که باید تو دانشگاهِ خودمون هم اثبات کنیم خودمون رو. خندیدم. گفتم نه! نمیخواد ثابت کنی. تو ادامهی بحث جایی گفت «۱۰ سال پیش دانشگاه فلان، فلانچیز میخوندم». گفتم یعنی الان داری دکترا میخونی؟! گفت ولش کن. گفتم نه، جدی؛ چی میخونی؟ گفت بیخیال شو. بیخیال شدم.
آخرین اتفاق امروز خوب بود. خیلی. با محمد صحبت کردیم. گپ و گعدهی نیمساعته. چهقدر این پسر گله. چهقدر این پسر بامعناست. از زندگی غربی گفت و از کار فرهنگی و کرسیهای آزاداندیشی و دانشگاه و حوزه و علامه و آقای جوادی آملی و آقای بهجت و آقا و ولایت فقیه و قرآن و قرآن و قرآن…
دیگران:
گزارشی از حضور پرشور سبزها در ۱۳ آبان
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۸/۱۲ ساعت ۱۰:۵۴ ق.ظ در گفتار امام
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۸/۱۱ ساعت ۱:۱۰ ق.ظ در گفتار امام
این از اولیش! امیدوارم بتونم ادامه بدم …
دستگرمیه؛ بلدی خاصی ندارم. با انتقاداتتون کمک کنید بهتر بشه.
عکس حضرت امام، از لوح فشرده روحالله
عکس مسجدالاقصی، از ایسکا نیوز
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۸/۱۰ ساعت ۱:۱۳ ق.ظ در شخصی
نمیدونم از آخرین چیزی که اینجا نوشتم دقیقا چهقدر میگذره
یه هفتهای میشه که علت دوریم از اینجا مرتفع شده. از دوستانی که ازشون دعا خواسته بودم و اینکار رو کردن متشکرم. باورم نمیشد که تموم بشه.
میخوام باز اینجا بنویسم و قصدم اینه که متفاوت از گذشته باشه
یاعلی