نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۹/۰۲/۱۷ ساعت ۱۱:۵۸ ب.ظ در فرهنگ, کتاب و کتابخوانی

سفر به اورشلیم
بخشی از کتابیست در حوزهی کودک و نوجوان به نام «بازیهایی برای تقویت احساس» [اگر اشتباه نکرده باشم]. طرح جلدش دخترکی بود که پسرکی را میبوسید و لپهاشان گل انداخته بود. برداشتم و به تصادف صفحهای را باز کردم. نتیجه چیزی بود که در تصویر میبینید.
جالب است؛ تصور کنید چه فرهنگی(!) با چه هدفی چنین کتابی را تالیف کرده است و چه فرهنگی(!) با چه هدفی ترجمه کرده و چه بافرهنگی بهش مجوز داده است.
پیوند یکتا | پیوند بازتاب | ۳۳ نظر




(6 رای, میانگین: 500 از 5)
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۹/۰۱/۶ ساعت ۲:۲۰ ق.ظ در اجتماعی, شخصی, عکاسی
گلی که اسمش رو هم نمیدونم، باغچهی حیاط
شکوفههای بهاری، ارتفاعات شمال تهران
شکوفهی بهاری، ارتفاعات شمال تهران
دو ردیف درخت بزرگسال، ارتفاعات شمال تهران
غروب خورشید در آینه خودرو، جاده اردستان-نایین
غروب خورشید، جاده اردستان-نایین
درختهای انار حیاط خانهی حاجیبابا، یزد، وسط کویر
گربهی غرانِ عمو (نامش مادربزرگ است)، خانهی حاجیبابا
[حقیقتش عکس منتخب خودم است. برای دوربین یک تلفن همراه عکس بسیار خوبیست]
کوچه و گذر قدیمی، روبروی بازار سنتی یزد
بازار طلافروشها، بازار سنتی یزد
کرکرهی قدیمی یک دکان، بازار سنتی یزد
گل سرخِ حیاط خانهی آقاجون، یزد، وسط کویر
پیوند یکتا | پیوند بازتاب | ۱۰ نظر




(4 رای, میانگین: 500 از 5)
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۱۱/۲۷ ساعت ۱:۰۵ ق.ظ در شخصی, عکاسی, عکس قشنگ

دوچرخه
*: این دوچرخه متعلق به پدربزرگِ مرحوم است که گوشهی حیاط خاک میخورَد.
پیوند یکتا | پیوند بازتاب | ۱۶ نظر




(5 رای, میانگین: 420 از 5)
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۹/۳۰ ساعت ۱:۲۸ ق.ظ در شخصی
معلم زبانی داشتیم که روحیات منحصر به فردی داشت. بعضی وقتها که قاطی میکرد شروع میکرد بیپرده صحبت کردن. یادم نیست یکبار سرِ چی شد که یاد مراسم تشییع شاملو افتاد و میگفت یه عده جنب دنبال جنازهش راه افتاده بودن و …
برای یادآوری آیندهها: امروز آقای منتظری دار فانی رو وداع گفت.
پیوند یکتا | پیوند بازتاب | بدون پاسخ




(4 رای, میانگین: 400 از 5)
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۹/۹ ساعت ۱۲:۰۱ ق.ظ در اجتماعی, مثلاً سیاسی
«آیت الله خامنهای رئیس جمهور وقت و رئیس شورای عالی دفاع، طی پیامی به حافظ اسد رئیس جمهور سوریه، ضمن اظهارتأسف از این تهاجم نوشت: “امروز وقت آن است كه امكانات انسانی، تسلیحاتی، تبلیغاتی، سیاسی و اقتصادی جهان اسلام علیه تجاوزات مكرری كه نسبت به حریم مستضعفان صورت می گیرد، بسیج شود. جمهوری اسلامی ایران با وجود اینكه در جنگ است اعلام می كند كه در حد توان، قوای خویش را وقف دفع حملات رژیم اشغالگر قدس به جنوب لبنان خواهد كرد.(كیهان،۱۳۶۱/۳/۱۷)» +
«امام خمینی(ره) در پیامی ضمن محكوم كردن حمله اسرائیل به جنوب لبنان و سوریه با آوردن كلمه استرجاع در ابتدای پیام، نارضایتی خود را از سكوت و بیتفاوتی كشورهای اسلامی ابراز داشت. پیامی كه در ۱۷ خرداد ۱۳۶۱ منتشر شد: «من كلمه مباركه استرجاع را نه برای جنایات اسرائیل و شهادت و آسیب بسیاری از مسلمانان مظلوم جنوب لبنان عزیز میگویم، گرچه آن هم استرجاع دارد و نه برای شهرها و روستاهای آن كشور اسلامی كه بدست جنایتكار رژیم صهیونیستی كافر اسرائیل، اشغال و خراب شده است، گرچه آن هم استراجاع دارد، و نه برای آواره شدن هزاران خواهر و برادر آن محیط مظلوم اسلامی گرچه آن هم استرجاع دارد…. بلكه برای بیتفاوتی كشورهای اسلامی یعنی حكومت های آنها استرجاع میكنم و ایكاش فقط بیتفاوتی بود. من استرجاع برای پشتیبانی بسیاری از حكومتها از اسرائیل و صدام این دو ولد نامشروع آمریكا می كنم. من و هر مسلمانی در هر جا هست باید استرجاع كنیم برای كمكهای مادی و معنوی دولتهای كشورهای اسلامی به آمریكا ـ رأس جنایتكاران و اسرائیل و بعث عفلقی كه پیاده كننده منویات شوم آمریكا و صهیونیسم جهانی است»…» +
«احمد در آن ملاقات خدمت «آقا»[مقام معظم رهبری] عرض كرد: یعنی خداوند متعال ما را انتخاب كرده كه برویم با اسرائیلیها بجنگیم؟ آقا فرمودند: بله! شما نماینده نظام هستید، بروید آنجا و جلوی اسرائیلیها را سد كنید» +

چهار ایرانی ربوده شده (از http://www.4diplomats.net)
«نیروهای نظامی ایران موسوم به قوای محمد رسولا…(ص) در حالی كه هنوز غبار جهاد و شهادتطلبی را در جبهههای جنوب و غرب كشور را بر سر و رو داشتند، به فرماندهی حاج احمد با سربندهای متبرك به «الی بیتالمقدس» به طرف حرم «حضرت زینب» عازم شدند. مردمان داغدیده سوریه و آوارگان لبنان با فریادهای بلند آمیخته با اشك چشم فریاد میزدند «یا لبنان یا لبنان … هذا جیوشالقرآن» و «خیبر خیبر یا صهیون جیش محمد قادمون»…» +
«صبح روز چهاردهم تیر ۱۳۶۱ به احمد اطلاع داده بودند كه نیروهای ارتش اسرائیل و متحدان فالانژیست آنها، قصد محاصره و تصرف سفارت ایران در بیروت را دارند. حاج احمد به اتفاق سه نفر دیگر از همرزمانش از دمشق به سوی بیروت حركت می كند. ساعت دوازده و نیم ظهر همان روز اتومبیل حامل او همراهانش در یك پست ایست و بازرسی متعلق به شبه نظامیان مارونی حزب كتائب، متوقف و سرنشینان خودروی مذكور به رغم مصونیت دیپلماتیك، توسط فالانژهای تحت امر رژیم تلآویو به گروگان گرفته میشود و دیگر بعد از آن هیچكس احمد را ندید» +
چیزی حدود ۱۰۰۰۰ روز از چنین روزی میگذرد و ما هرساله شاهد کمرنگتر شدن این موضوع نزد نخبگان و عدم پیگیری جدی مساله از سوی مسئولین امر هستیم

۱۰۰۰۰ روز گذشت (دوئل aheney.blogfa.com)
در ادامه مستحب است این نوشته خوانده شود
از همهی خوانندگان این مطلب درخواست میشود تا در صورت امکان، مطلبی در این باب بنگارند. اگر مطلب خوبی نوشتید و محلی برای انتشار آن ندارید میتوانیم در همینجا منتشرش کنم. همینطور میتوانم نحوهی راهاندازی یک وبلاگ در کمتر از یک ربع را یادتان دهم
پیوند یکتا | پیوند بازتاب | ۲۶ نظر




(3 رای, میانگین: 467 از 5)
نوشته شده به وسیله ی سلمان در تاریخ ۸۸/۰۹/۸ ساعت ۹:۵۴ ب.ظ در شخصی, عکاسی, عکس قشنگ
توی شهرستان اردستان رفتیم ناهار بخوریم. بعد از ناهار یه پروانه روی گل نشسته بود که گرفتیم عکسش رو. حاصل:

پروانه

پروانه
برای دیدن عکس بزرگتر و صد البته با جزئیات بیشتر رویش تلیک کنید
پیوند یکتا | پیوند بازتاب | بدون پاسخ




(3 رای, میانگین: 367 از 5)